تبليغاتX
لبخــنــد کــاغــذی

بخند هر چند غمگینی ...

اول مهر که شد پیش خودم فکر کردم چقدر امسال باید سخته باشه و چقدر درس بخونم و باید بچه ی خوبی باشم و از این چرتو پرتا که همه اول سال میگن
که البته نه آدم شدم و نه زیاد خرخونی کردم و اصلا هم پشیمون نیستم
ولی خب به هر حال تا یه حدی میشه بی خیال بود ...

امروز آخرین روز مدرسه بود...
دیگه دبیرستان تموم شد...دیپلمه شدیم...خاطرات ...شیطنتا ....
۳سال تو اون لعنتی با اون ناظم وحشتناک سرو کله زدن...
موبایل بردن پنهونی
ریمل زدن زیر میز...
اهنگ گوش کردن سر زنگ حسابان...
خندیدن های خفه ...
لم دادن بغل شوفاژ...
تقلب کردنامون...
فحش اختراع کردنامون...

اون روزایی که مثه امروز بعد مدرسه میرفتیم ناربن و رستورانو به گند میکشیدیم با مسخره بازیامون...
اون وقتایی که هرروز دم شارژ فروشی سر کوچه ی مدرسه ولو بودیم و با احتساب اینکه کی هرروز بیشتر شارژ میخره حدس  میزدیم کی دوس پسر داره و کی نداره...

ایستگاه اتوبوس...
بستنی فروشی سر راه که همیشه با میوه های روی بستنیش مشکل داشتیم...
همه و همه...

و ما ۴ نفر که موفق شدیم یکی از مدرسه های شاخ نمون دولتی تهرانو به گند بکشیم ....

چه جوری باید از همه ی اینا دل بکنم؟
چه جوری ما ۴ تا امسال میشیم ۳ تا و تازه قرار نیست دیگه پیش هم بشینیم چون با هم نمیتونیم درس بخونیم...

و بعدش چی میشه؟هرکی یه دانشگاه ...هرکی یه زندگی ...یه عشق...
دیگه امسال نه خبری از اول مهر هست ...نه دغدغه های همیشه...

همه چی فرق میکنه...سنگین تر میشه...مهم تر میشه...

و من دلتنگ تر میشم...
برای تموم این ۳ سال...
برای تموم خنده هام...
گریه هام و حتی دعواهام تو مدرسه...

واسه تعهدام...جنجال های با ناظم و هرچی که بود و نبود...

روزای مدرسه...خداحافظ!

لبخند نوشت:تا پایان امتحانا کم پیدا میشم!

+ تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 22:23 نويسنده setayesh |

امروز تولدش بود...
۲۵ اردیبهشت...همون ماهی که برای من بهترین ماهه همیشه...همون ماهی که طلاییه واسم...
از خیلی وقت پیش داشتم فکر میکردم براش چی بخرم که خوشش بیاد...بالاخره با همفکری یکی از دوستای مشترکمون تونستم یه چیزی بخرم که خوشش بیاد...
گرچه امروز آدرس اون کافه ای که قرار بود بریمو قاطی پاتی کردم و مجبورش کردم تو روز تولدش کلی سربالاییای خیابون نیاورانو بره و بیاد و منم به دنبالش درحالیکه از خنگ بازیای خودم خجسته بودم و دستشو گرفته بودم کنارش راه میرفتم و میخندیدم...

وقتی جدی نگاهش میکردم...
وقتی جدی نگاهم میکرد...
وقتی فکر میکردم...
میدیدم که شاید یه بار جای احمق بازی و احساساتی عمل کردن...جای حروم کردن وقتم تو رابطه های بی سرو ته...این بار انتخاب درستی کردم...
اونقدر که واسه بار چندم مطمئن شدم که هنوزم میشه دوست داشت و دوست داشته شد....

وقتی همه چی شروع شد فکر نمیکردم دوباره بتونم همه چیو انقدر خوب ببینم...انقدر خوب بچینم یا انقدر  خوب فکر کنم...
اما حقیقتش این بود که از وقتی اومد از اون روزمرگی مزخرفم یه جورایی درومدم...
از فکر رابطه های مرده ای که حالا میفهمم اسمشون رابطه نبود بازی بود...
وقتی اومد باعث شد که من باز بخندم و دوباره حسو حال پیدا کنم تا سربه سر کسی بذارم...همون جوری که خودش سر به سر من میذاشت

امروز تولدش بود...۲۴ امین سال زندگیش...
و من خوشحالم از اینکه امسالش برای من بود...
و کنار من بود...

دوسش دارم!

لبخند نوشت:هنوزم میشه آرامشو حس کرد...
+ تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 22:1 نويسنده setayesh |

بعد از ظهرای ۵شنبه دلگیره...
اونقدر که تو میتونی بشینی ۱ ساعت شاهین نجفی گوش بدی و زل بزنی به درخت سیب پیر تو حیاط که هنوز بعضی از شکوفه هاش روش هستن و به این فکر کنی که ایکاش هنوزم همون دختره ۶ ساله ای بودی که مامانت موهاتو با روبان میبست و هرروز عصر میرفتی زیر همین درخت و با بچه های همسایه بازی میکردی و آخرشم ۴تایی رو کول هم سوار میشدین تا قدتون برسه و بلکه بتونین یه سیب بدزدین و دور از چشم مدیر ساختمون یواشکی بخورین...
اما از وقتی قدم بلند شد...ینی از وقتی خیلی راحت فقط میتونستم با یه حرکت دست یه سیب بچینم و کسی چیزی بهم نگه هیچوقت دیگه سیب نچیدم از این درخت...نه واسه اینکه دیگه دوست نداشتم...واسه اینکه دیگه نمیچسبید...

آرزوهای ما تا وقتی برامون قشنگن که دورن...
کلی خودمونو میکشیم...میزنیم...به هردری میزنیم...با هرکسی که شده میجنگیم و میریم جلو تا به آرزومون برسیم...
اما وقتی بهش میرسیم میبینیم شاید به اون خوبیم که فکر میکردیم نبوده...فقط چون خیلی دور بوده برامون جذاب بوده...همین!
این تموم قانون لعنتیه طبیعته که همه درگیرشیم و حالا من هرچی فکر میکنم میبینم حتی اگه به بزرگترین آرزومم برسم شاید بازم به اون قشنگی که خودم فکر میکنم نباشه...

این همه آرزو...
این همه آینده...

واقعا میشه همه ش براورده شه؟

+ تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 16:1 نويسنده setayesh |

از وقتی یادمه هیچوقت نشده از حقیقتی فرار کنم که مجبور بودم رو به روش وایسم...
شاید گاهی غر زدم...شاید خواستم روبه رو شدن باهاشو به تعویق بندازم...اما در نهایت به بهترین شکل و قوی ترین حالت باهاش رو به رو شدم...
اما یه سری حقیقتا هستن که هرروز و هر لحظه باهاشون سروکار دارم و یه جورایی خسته م از دیدنشون...
از دنیامون...از شهرمون...از خونه...از خانواده حتی
و از تموم هنجارای تکراری و فرهنگی که ریشه ش در نهایت برمیگرده به ۳۰۰۰ سال پیش عربای عوضی!
و یه آینده ای که اینجا نا تمومه...
واسه من واسه همسنام...
و واسه نسلای بعدی...

خیلی وقته تصمیم گرفتم فرار کنم از همه چیز...
نه فقط از حقیقتا...
از آدما...اونایی که مثه آلارمای به درد نخور هی حقیقت رو بهت میگن و یادآور میشن...

از همون وقتی که از پشت شیشه ی فرودگاه امام با عزیز ترینای زندگیم خداحافظی میکردم و میرفتن و میموندم و میمردم...
شاید روزی نباشه که به راه های رفتن از این خراب شده فکر نکنم...
از ازدواج سوری گرفته تا بورسیه ی تحصیلی و ارثیه و سرمایه گذاری و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه که هیچکدوم عملی نمیشه...

درسته میگن اونجا از اینجا بدتره شاید...درسته میگن دلت تنگ میشه...
ولی وقتی خسته باشی حتی پناه بردن شبو روز توی اتاقت هم بهت آرامش نمیده...
وقتی حالت از جامعه ت بهم بخوره...راه رفتن توی این خیابونا و قدم زدن توش فقط باعث میشه حالت تهووع بگیری...

میدونم خییلیا دیگه مثه مننن که سعی میکنن کنار بیان...
اما من خسته م...
از کنکور...از ترازه کوفتی
از دانشگاه های دولتی و شهریه ی دانشگاه آزاد که ۵/۱ برابر شده و هزارتا خبر مزخرف که هرروز باید بشنویم و لبخند بزنیم و بگیم مجبوریم...
چرا باید مجبور باشیم؟
چرا باید مجبور باشم وقتی تو خیابون راه میرم از هزار تا آدم مختلف از گشت گرفته تا فامیل و بقیه بترسم...
چرا باید انقدر خسته باشم...

من دلم میخواد فرار کنم...
با تموم وجود

انقدر خالی شدم که اگه این وزنه ی لعنتیو از پام باز کنن قادرم تا دور ترین نقطه ی دنیا پرواز کنم...
این حالت تهوع لعنتی که نسبت به این کشور مسخره و آدماش دارم غیر قابل انکاره...

به آینده ای که رو هواس...
به استرس های هرروز...
و به خانواده ای که عاشقشونم!اما فقط واسه ۵ دقیقه!

لبخند نوشت:چرا هرروز داره بدتر میشه وضعیت؟کنکور خیلی بده!خیلی!

لبخند نوشت ۲:فرار بهترین چیزه!شاید بگین من ترسوئم!اما من فقط خسته م...
+ تاريخ یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 22:24 نويسنده setayesh |

قبل از هرچیزی من همین جا سوگند میخرم که تا مادامی که تو این ممکلت خراب شده دارم نفس میکشم نه نمایشگاه کتاب میرم و نه نمایشگاه گل و گیاه و هیچ نمایشگاه دیگه ای

چون نه تنها هیچیمون مثه آدم نیست نمایشگامونم مثه آدم نیست و وسط اون شلوغی و گرما ملت دارن هلاک میشن گشت هم وایساده ملتو بگیره!(:دی)

و بدین گونه ما دیروز صبح عزممونو جزم (یا حتی جذب) کردیم بریم نمایشگاه کتاب با آقامون
متروهم که مثل همیشه شلوغ بود
توی نمایشگاهم که ما فقط داشتیم میگشتیم دنبال غرفه ی انتشارات مورد نظر!بماند که چند صد تا پله بالا پایین رفتیم و تقریبا اون آخراش من به دلیل گرما و پوشیدن کفش نا مناسب رو به شهادت بودم

اخرشم بالاخره نشریه رو پیدا کردیم و من ۳ تا کتاب خریدم که البته یکیش هدیه بود...یکیشم مجموعه ترانه های سیامک عباسی که مثه سبک بقیه ی کاراش تلخ بود و مایوس کننده و دوست داشتنی...

توی نمایشگاه ۲تا از دوستای قدیمیم دیدم...پریا وشهره...
خیلی دوست داشتم بمونم و شیده رو که دلم براش اندازه ی یه نخودچی شده بود ببینم اما هم خسته بودم وهم دیر بود...

اما خب در کل خوش گذشت...از توی خونه موندن و سروکله زدن با فضای تکراری همیشگی خیلی بهتر بود...
و خب حس خوبی هم داشت...
کلی هم خندیدم...

اما واقعا به این نتیجه رسیدم هیچوقت تو ایران هیچ نمایشگاهی نرم...
و تنفرم از این ممکلت و برنامه هاش و نوع تفریحاتشو هرچی که بود بازم بیشتر شد...


و همچنان خسته و بی حوصله از تموم شدن امتحانا و انتظار برای امتحانا نهاییی که خودمم نمیدونم چی میخواد بشه...

لبخند نوشت:چه بارونی گرفته از دیروز بعد از ظهر...
لبخند نوشت۲:شاید این بارو اشتباه نکردم...

+ تاريخ جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 16:3 نويسنده setayesh |

۲۰ روز تا امتحان نهایی مونده!
حوصله هم ندارم
یه چیزیم هی آرامشو بهم میزنه...هرروز یه حادثه ی جدید پیش میاد...
تازه تاثیر معدل هم واسه کنکوریای سال آینده که من باشم از ۲۵ درصد شد ۵۰ درصد

و من از این همه بدشانسی مسرورم...


لبخند نوشت:چی میشد بذارن واسه خودم زندگی کنم؟حوصله دورو بریامو ندارم...دوست دارم برم از این خراب شده...

مرده شور رتبه ی ۹۰۰ و معماری دانشگاه امیر کبیرو ببرن :(

اسمایلی گیر دادن به درو دیوار ...
+ تاريخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 13:57 نويسنده setayesh |

دیروز روز خیلی خوبی بود...البته گذشته از صبش که با برادر بزرگ شماره ۱ دعوام شد و حسابی گریه کردم و واسه جلو گیری از سردرد بعدش مجبور شدم ۲ تا قرص بخورم
اما بعدش خیلی خوب بود...
تو عروسی بعد از مدتها فکو فامیله دور و دیدم...چقدر بزرگ شده بودن بچه ها...بعضیا زن گرفته بودن...بعضیا شوهر کرده بودن...و همه جالب اینکه همه به منم میگفتن چقدر بزرگ شدی...
و نگاه خیره ی خیلیا...که منو به فکر یه نفر دیگه وا میداشت و اینکه اون الان چقدر نگرانه که نکنه من تو عروسی به کس دیگه ای توجه کنم و اونو یادم بره...

بعد از مدتها کلی با جوونای فامیل گفتیم و خندیدم و رقصیدیم و انقدر خوش گذروندم که خستگی این ۲ هفته ی لعنتی امتحانا از تنم در رفت حسابی...

و دیدن عروس و داماد که آروزی عروسی رو واسه چند لحظه درون هر کسی زنده میکنه که البته درون من زیاد زنده نشد :دی

با اینکه روزا همون روزاس اما بهم خوش میگذره...
احساسای تازه...اتفاقای عجیب... و خنده های شیطنت آمیزم که اگه کسی رو اعصابم راه نره تبدیل به گریه های تلخ نمیشه...

این روزا رو دوس دارم ...میدونم شاید روزایی باشن که هرگز تکرار نشن...
این حسا...این حال و هوا...
این آدمای دورو بر...

کاش همه چی خوب پیش بره...
دوس ندارم باز یه طوفان این آرامشو خراب کنه مثه هر دفعه


لبخند نوشت:اینکه تو اینقدر صبوری منو متعجب میکنه!شاید هرکی دیگه جای تو بود تا الان میذاشت و میرفت...دوستت دارم...شاید کمه اما این تموم حسیه که دارم

لبخند نوشت ۲:خدایا...تو خودت میدونی چیکار کنی...مثه همیشه مراقبم باش!

لبخند نوشت ۳:شد دومی...

+ تاريخ شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 0:6 نويسنده setayesh |

بر خلافه هفته ی گذشته آخر این هفته خیلی داره خوش میگذره!
دیروز بعد از قرن ها با بچه ها رفتیم سفره خونه...
بعد از ۲ سال بالاخره دوباره قلیون کشیدم...انقدر یاد قدیما افتادم و دلم واسه بعد از ظهرای خونه ی خاله م که میشستیم تو بالکن و قلیون میکشیدیم تنگ شد که حد نداشت...
بعدشم رفتیم تو یه رستوران نشستیم و هرچی پول داشتیم خوردیم |
بعد از مدت های مدیدی بهم خوش گذشت و حسابی خندیدم با اینکه بچه ها میگفتن همه ش تو ژستی..اما من فقط تو حال و هوای خودم بودم و نه چیز دیگه!

قشنگ تر از اون عروسی پسر خاله م بود که حسابی یادم رفته بود از خیلی وقت پیش خودمونو براش آماده کرده بودیم...
اینه که میخوام فردا حسابی خوش بگذرونم و همه ی این خستگی امتحانا و شب نخوابی ها و فشارای عصبی رو یه جا واسه چند ساعتم شده فراموش کنم...

این حال و هوایی که همه مونو گرفته حال و هوای قشنگی نیست....همه ناراحتن..دلگیرن...تحت فشارن...
هر کسی سعی میکنه واسه ۱ ساعتم شده ازش فرار کنه...
منم یکی مثه بقیه...
با اینکه هرروز و هر لحظه دلم تنگ میشه برای روزایی که رفتن و من استفاده نکردم ازشون...
با اینکه هی دارم بزرگتر و بزرگتر میشم...
اما منم نیاز دارم به این فرار کردن های گاه و بیگاه و نگاه نکردن به چیزایی که هستن اما من دلم نمیخواد ببینمشون و بشنومشون!

آخر این هفته رو خیلی دوست داشتم!میدونم فردا خیلی خوش میگذره...
کاش هرروز هفته م همین قدر شاد بود...
ایکاش...

لبخند نوشت:بودنش چقدر خوبه...
لبخند نوشت۲:خاطرات قدیمی...یادش بخیر!

+ تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 20:13 نويسنده setayesh |

این هفته م تموم شد!هفته ی بعد هم تموم شد امتحانا تموم میشه و من خیلی خوشحال میشم!
گرچه فروردینم داره تموم میشه به همین زودی...
انگار عید همین دیروز بود...اون همه حادثه و هیجان و ...همه ش مثه چشم بهم زدن گذشت...بقیه ش هم میگذره...ینی امیدوارم که بگذره...
آخر هفته ها معمولن مثه هر هفته به کسل کننده ترین وضع ممکن میگذره!ینی یا باید بشینم درس بخونم یا مثلا بیکارو بی عار بشینم با آرتان فنقلی بازی کنم...
خیلی وقته یه مهمونی یا تولد درست حسابی نرفتم...
دلم رقص و شادی میخواد...خنده...عشق و حال...
بعضی وقتا حتی این عادی بودن هم مسخره میشه...آدم دلش میخواد خودشو تخلیه کنه!اینم از اون وقتاس...
از اون وقتا که دلم میخواد یه شب تا صبو با دوستام بزنم و برقصم و بخندم و هیچی یادم نیاد!
همه ش فکر میکنم آینده خیلی خوب باید باشه لابد...
بعد از کنکور ینی...
همه ش منتظر روزای بعد کنکورم...روزایی که دیگه دغدغه م تموم شده...دیگه راحتم و خرم از پل گذشته همچین!
میدونم به سرعت چشم بهم زدن اونام میان...ولی تا بیان کلی باید بدوئم...از آدم تنبلی مثه من این کار بعیده یه جورایی.!
گرچه هرچی فکر میکنم میبینم مثلا تمومم بشه این دوره میخوام چیکار کنم تو مملکتی که حتی یه شهربازی درست حسابی نداره یا تفریحای شاخش اونقدر گرونه که فقط یه عده ی خاص(مرفهین بی درد)میتونن باهاش حال کنن...یا هرچیز دیگه ای که فکر کنی تو ممکلت ما وجود نداره اما عوضش تا دلت بخواد مسجد و مراسم روضه و ختم قرآن هست واسه آخر هفته هات!اما کو یه جمع که با خیال راحت دارن میگن میخندن و  از دست گشت و منکرات و هزار تا جای دیگه در حال فرار نیستن!
و  اینه آخر هفته ی اکثر ما جوونای ایرانی که واقعا به معنای واقعی کلمه رو اعصابه!
دوس نداشتم آخر این هفته رو تو خونه بمونم...اما هم یه خروار درس دارم هم از بین این همه تولد یکیشم من دعوت نشدم!
اینم از آخر هفته ی مزخرف من!

لبخند نوشت:دوسش دارم...
لبخند نوشت۲:بدجوری هوس دور همی کردم!
+ تاريخ چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 18:58 نويسنده setayesh |

چه بارون خوبی اومد!...حسابی دلم گرفت
ولی حس خوبی بود بارون بهاری...
حوصله ی امتحان عربیه فردا رو ندارم...
خیلی بده خودتم ندونی چه مرگته یا اینکه دقیقا چی میخوای...

چقدر دلم تنگه؟یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!
تنگه همه چیو همه کس!

فقط کارم شده آهنگ گوش کردن!


و من دارم با دستای خودم رویاهامو میکشم...

هنوزم میشه منتظر یه اتفاق خوب بود؟بعید میدونم!اتفاق خوب واسه آدمی مثه من یه معجزه ی محسوب میشه!سطح توقعاتم همیشه بالا بوده!

لبخند نوشت:خیلی وقته دیگه با هیچ آهنگی یاد هیچکس نمیفتم!
+ تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 15:5 نويسنده setayesh

چه دنیای عجیبیه نه؟
تا همین ۳-۴ ماه پیش منو اون کنار هم بودیم...همو دوس داشتیم و باهم بودیم...یهو یه مشت افکار احمقانه دنیای منو گرفت و عقلمو به کار انداخت و تصمیم گرفتم برم که به قول خودم با رفتنم خوشبخت شه...
حالا اون روبه روی منه...دستش تو دست یکی دیگه س
منم رو به روی اونم دستم تو دست یکی دیگه!
به همین راحتی!
چه دنیای نامردیه...از یه عشق سه ساله ی مسخره رسیدم به کجا...چقدر اشتباه کردم...چه تجربه هایی رو پشت سر گذاشتم...
دیشب یهو بدجوری دلم گرفت...یاد خاطراتم افتاد...یاد تابستون...یاد س م سیی که دنیامو عوض کرد...یاد تو...یاد من...یاد عشقی که فراموش شده...
یاد ـ همه چی...
دلم واسه همه چیزو همه کس تنگ شده...واسه دوستایی که دارن دونه دونه از ایران میرن...
واسه کیمیا...واسه ناهید
واسه نازی...واسه کافه کنج...

این روزا انقدر غرق این دلتنگیام که حتی تو خیابون از دور بعضیا رو میبینم بعد که میان نزدیک میبینم اونا نبودن...فقط فکر و خیالای خودم بودن...
همه چی خوبه ولی دلگیره...مثه هوای تهران که بارونیه اما خفه س...قشنگه اما به درد نفس کشیدن نمیخوره...

باورم نمیشه این همه اتفاق افتاده انقدر زود...
اصن چی شد...
چه جوری...
عشق کجا رفت...؟
بدجوری با گذشته هام فرق کردم...انگار یه آدم دیگه ام!حتی طرز فکر کردنم...
طرز نگاه کردنم...
نمیدونم خوبه یا بد...
شایدم هیچکدوم...

لبخند نوشت:اینی که باهاشم بهم میگه خیلی سردو مغروری...ینی انقدر وحشتناک شدم؟
ولی دوسش دارم یه جورایی...باهاش خیلی شادم...
لبخند نوشت ۲:تکلیفم با احساسم روشن نیست!چرا؟
لبخند نوشت ۳:امتحانا شروع شده!

هرشب این موقع که میشه بدجوری دلتنگ میشم!

+ تاريخ شنبه 26 فروردین1391ساعت 23:20 نويسنده setayesh |

از بعد عید انقدر درسام سنگین شده که اصن وقت نمیکنم بیام نت...
یکی دو ساعت آخر شب و بعدشم موزیک و خواب و دوباره از فرداش سروکله زدن با یه مشت معلم و امید های قشنگی که بهمون میدن و میگن کنکور هیچ جا قبول نمیشین :))
این همه درسو مهمونایی که هی دم به دقیقه میان عیادت بابا که نسبتا بهتر شده و بریز و بپاش و تمیز کردن این خونه ی لعنتی که اگه روزی ۹۳۸۳۷۳۷۳بار تمیزش کنی باز کثیف میشه هیچ وقت آزادی برام نمیذاره دیگه...

چشم بهم زدم از اول مهر و تابستون و اون خواب و خیالای خوش رسیدم به این فشاری که داره روم بیشتر میشه و امتحانای داخلی که از شنبه شروع میشه و بی خوابی و ...
وبعدشم نهایی...

و دقیقا چند روز بعدش میشم یه پشت کنکوریه واقعی!
ولی خودمو آماده کردم که ازش نترسم...قرار نیست من بیفتم یا کنکور قبول نشم...من تموم تلاشمو میکنم اما میدونم همیشه اونی که به صلاحمه برام پیش میاد و این دلمو آروم میکنه!

خیلی عجیب آروم شدم...هنوزم نمیدونم رابطه ای که شروع کردم درسته یا نه اما این بار با بار قبلی هم فرق میکنه و بهتر و هم نزدیک تریم بهم...
شبیه تریم انگار...
ولی تنها کسی بود که هیچوقت فکرشو نمیکردم بخوایم کنار هم قرار بگیریم...

هرچی که میخواد بشه باید بشه...مهم نیست...همه چی میگذره!

لبخند نوشت۱:به خاطر پیش دانشگاهیم مجبور شدم یه مبلغ گزاف بدم و مامان بابامو حسابی ببرم زیر فشار ولی راهی نداشتم....
لبخند نوشت:what seem like an interlude now!could be the beginig a low!
+ تاريخ یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 0:17 نويسنده setayesh |