X
تبلیغات
لبخــنــد کــاغــذی

زندگي يعني بخند هر چند غمگيني...!

چه حالی دارم؟
چه حالی باید داشت وقتی آخرین روز تابستون مصادف میشه با جمعه ای که غروبش از دلگیری دلت میخواد خفه شی و هی ناخودآگاه منتظر یه خبری...یه حرفی چیزی هستی اما خبری نیست

چه حالی دارم وقتی چشم بهم زدم و ۱ تیرم شد ۳۱ شهریور و هیچ اتفاق قشنگی برام نیفتاد...
هرروزم مثه همیشه بود...صبح مدرسه...ظهر تا شب خواب...شب تا صب نت....
غصه خوردن به خاطر اون و دوس دخترش...
حرص خوردن های بی مورد...
سر درد...فکرای رو مخ ...
بعد از ظهرای دلگیر...
گریه کردن با آهنگ سلام ـ فریدون...
نشستن تا صب پای نت منتظر بعضیا...

فقط ۲روز بود تو کل این ۹۰ روز که خیلی دوسشون داشتم...
یکی فردای روز تولدم بود که بچه ها برام اون انگشتریو که دلم میخواست و از پشت ویترین میدیدمش خریدن...و بعدش رفتم پیش اون...

یکیم ۵شنبه ی ۲ هفته پیش بود...که اونو شیده و پریا رو تو یه روز دیدم و کلی خوشبخت بودم...

همین!

و چه بی حوصله و بی اعصابم...واسه غروبایی که میدونم نیستی کنارم...واسه غروبایی که میخواد بیاد و من باید بشینم تا بوق سگش خر بزنم که دانشگاه تهران قبول شم...
واسه روزای سردی که تنهایی از رو برگای زرد رد میشم...خسته م...بغض دارم و دیگه نمیکشم اما  هیشکی نیست پرم کنه...بهم امید بده و آرومم کنه...میدونم اون موقع ها هم نخواهی بود....
فقط گاهی...گاهی میای و میبنمت و باز غیب میشی...
به آینده با تو امیدوار نیستم...
به روزای پاییز...
به روزای برفی زمستون...
به شب ـ عید...
به هیچی...
میدونم میگین آدم از فرداش خبر نداره...اما من ۱ -۲ ساله که روزای من همین جوری تکراریه و من هیچ اتفاق خاصی توش ندیدم جز یه سری اتفاقات بد...و میدونم هیچ اتفاق خوبیم امسال نمیفته...

چه حالی دارم؟

وقتی دیگه فردا بر خلاف این سه سال باهم نیستیم...نمیریم دبیرستان مزخرف نرجس...با نگار و ابی و الناز...
فقط الناز کنارمه...دیگه ۴تایی آتیش نمیسوزونیم...دیگه نیستیم...دیگه اون میزا جای ما نیست....
دیگه خیابون پاتریسو نمیبینم...

دیگه موقع برگشت آلوچه و هله هوله نمیخریم...

چه حالی دارم؟
دلتنگم!دلتنگ روزایی که گذشت...دوستایی که رفتن...تابستونی که درد داشت....منی که آبستن یه مشت خاطرات تلخ دیگه م...منی که هیچ جای زندگیش نیستم و اون تو زندگیمه...منی که تنهام...منی که خالی ام از هر حسی...
تولدی که خورد به ماه رمضون...کنکوری که باید بدم...

و تو که کنارم نیستی...فقط یه بخش کوچکی از زندگیمی...

اما چه میشه کرد...پاییزم گناه داره...نباید اینجوری ازش استقبال کرد...شاید خودشم دلش نمیخواد بیاد...شاید داره زوری میاد...مثه من که زوری میرم مدرسه فردا...

واسه من چه فرقی میکنه بهار یا تابستون؟پاییز یا زمستون؟
فقط پاییز بیشتر دلم میگیره و غصه میخورم...

همین...

هیچ فرقی نداره...پس بهتره به قول بانوی شعر ایران فروغ فرخزاد ایمان بیاریم به آغاز فصلی سرد...


لبخند نوشت:باز اومد تهران و سرش شلوغ شد و من فراموش شدم...کاش این هفته ببینمش...لعنت بهش!دوسش دارم...خیلی زیاااااااااااااد

لبخند نوشت۲:امروز به قصه ی دل من گوش میکنی/فردا مرا چون قصه فراموش میکنی

به قول خودت:

بهترین ترانه رو از چشای من بخون/خسته گی هامو ببخش منو از خودت نرون
نمیدونی چقده خسته از پاییزم/داغ دلتنگیمو تو خودم میریزم :(
+ تاریخ | جمعه 31 شهریور1391ساعت | 21:28 نویسنده | setayesh |

و پنجشنبه...تموم شد...فقط یه روز دیگه مونده اونم باید بشینم تکلیفای گسسته مو بنویسم...جون به جونمم کنن دقیقه ۹۰ ایم...من آدم نمیشم!

چقدر این ۱-۲ شب لعنتی خوش گذشت که شب تا صب تو نت بودیم باهم...هی دیشب گیر دادی وب بده...با اون قیافه ی ژولیده ی من...
بهت وب دادم اما تا لحظه ی آخر نذاشتی ببندمش...با اینکه زیاد با هم حرف نمیزدیم اما کنارم بودی...تو دنیای مجازی لعنتی...
تو فیس بوک استتوس میخوندم و میخندیدم...
میگفتی به چی میخندی؟
باز میخندیدم...

میخواستی باز شروع کنی اما نذاشتم...گفتم بیخیال بحثای چرت شو...گفتی باشه عزیز دلم...هرچی تو بگی

صدات زدم عزیزم؟
نوشتی جووووووونم؟

و من باز خندیدم...چه نامردانه خرم میکنی...
وقتی میدونی دوستت دارم...
وقتی ساعت ۴ صب بود و خوابم گرفته بود و هنوز وب کم روشن بود...

گفتی برو بخواب...چشات خوابه...

گفتی جمعه بیا ببینمت...کاش میشد جمعه بیام...ولی نمیشه...بعدشم که میخوره به مهر و درس و زندگی من...

میفته دیدنت به هفته ی دیگه...البته اگه بقیه بذارن ببینمت...

کاش همیشه میرفتی سفر...تو مسافرت کسی دورت نیست...حوصله ت سر میره همه ش میای نت پیش من...
ولی وقتی برگردی باز ااون همه آهنگساز و خواننده و کوفت میریزن سرت و نیستی و من هی منتظرتم...

و باز غیب میشی و نیستی...

ولی چه خوب میشی گاهی...چه مهربون میشی...

کاش همیشه اینجوری بودی...کاش...کاش واقعا دوستم داشته باشی...
کاش راست گفتی باشی...

چقدر این چند شب آخر تابستون با تو خوب بود...
تو دنیای مجازی...
تموم سهم من از تو...


لبخند نوشت:
این دل مال تو بود
اما از تو چه سود...

لبخند نوشت۲:یکی از دوستام از دوستش میگفت برام که ۵ ساله با پسری بوده که پسره ۳سال اول بهش خیانت میکرده و با یکی دیگه بوده و یه پسر خیلی عوضی بوده اما این دختر آدمش میکنه و حتی آخرش باهاش ازدواج میکنه...
تصمیم گرفتم جای اینکه انقدر بی دستو پا باشم براش...مثه عروسکای کوکی فقط برم تو بغلش و نوازش شم...این رابطه ی لعنتی رو مدیریت کنم.حتی اگه قراره بره!
+ تاریخ | پنجشنبه 30 شهریور1391ساعت | 16:36 نویسنده | setayesh |

چهارشنبه شد...اه فقط ۳ روز...
۲روز و نصفی تازه!

یکی که فکرشم نمیکردم میخواد بیاد باهام دوس شه...پسر خوبیه...هم از نظر ظاهری هم از نظر باطنی تا حدی...
و من هی حرفاشو جدی نمیگیرم و خودمو میزنم به اون راه...
به نگار میگم ماجرارو ...نگار میگه باهاش دوس شو...من حس خوبی دارم به این ماجرا...
حسای نگار همیشه درست در میاد...
نگار گیر داده باهاش دوس شو...بهش میگم پس ح چی؟
نگار فحشم میده...ح و زهر مار...من به ح حس خوبی ندارم...ستایش ولش کن!تو باهاش به هیچ جا که نمیرسی هیچی تازه به خودتم آسیب میزنی...ولش کن...

نمیتونم...

اما بعد که فکر میکنم میبینم تازه مساوی میشم با ح!اون دوس دختر داره پس منم دوس پسر دارم...ولی میبینم درست نیست...این وسط به یکی دیگه هم خیانت میشه...که چی؟

بعید میتونم بتونم دوس دختر خوبی واسه کسی باشم...بعید میدونم دیگه بتونم برگردم و همه چیو درست کنم...وقتی نه احساسی دارم...نه نیازی...وقتی میترسم از همه...من هیچ حسی ندارم که بخوام واسه کسی خرج کنم...واسه چی باید کسیو اذیت کنم...
آره خب...شاید بشه دوسش داشته باشم...اما اگه برم وسط دوستیو ببینم نمیتونم و اون بهم وابسته شده باشه چی؟خودم متنفرم از اینکه بازی داده بشم!پس نباید با کسی بازی کنم!

نه میشه با تو باشم ...نه میشه مثل تو باشم...نه میشه بی تو باشم!

حالمو بهم میزنی...وقتی گفتی میخوام با تموم وجود لمست کنم...
ولی من مسرانه وایسادم ببینم چی میشه...
میدونمم هیچی نمیشه فقط گند میزنم به خودم...
چیو میخوام ثابت کنم؟نمیدونم...
بعید میدونم فرق منو با فاحشه های دورو برت فهمیده باشی...بعید میدونم...

خیلی وقتا میگم کاش اینجوری نمیشد...کاش هیچوقت شعر نمیگفتم...کاش دستم میکشست آلبوم فصل تازه ی خواجه امیریو نمیخریدم...که بعدش از ترانه ی خوشبختیش خوشم بیاد و برم بگردم دنبال وبلاگ ترانه سراش(مونا برزویی)...که بعدش لینک تورو پیدا کنم تو وبلاگ اون لعنتی...که بعدش بیام واسه تو نظر بذارم...که بعدش بیای با من چت کنی...که بعدش همه چیو از ۲سال پیش تا الان شروع کنیو هی کش بدی...
یا حداقل کاش وقتی شروعش کرده بودم همون جوری که با بقیه بودم با اینم بودم تا حساب کار دستش بیاد ولی مگه میشد؟از روز اولم انقدر روم نفوذ داشت که همیشه جلوش آروم میشدم خود به خود!

میبینین؟زندگی به همین مسخرگیه...وقتی میشینی به اتفاقی که میفته نگاه میکنی و میگردی ببینی از کجا شروع شد به چیزی میرسی که از شدت مسخرگیش کف میکنی...یه آلبوم ـ موسیقی...یه ترک لعنتی...زندگی منو عوض کرد...
و منه احمق ـ از خدا خواسته فکر میکردم میشه کنار اون پ رو فراموش کرد و آروم شد اما خودش باعث شد بدتر گیج شم ...

و حالا گیر کردم تو این دو راهی مزخرف...

فقط دلم میخواد چشمامو ببندم و ببینم که شده تابستون ۹۲!همین...

لبخند نوشت:خودت آرامشم بودی...خودت دلواپسم کرد!

لبخند نوشت۲:چرا حالم ازت بهم میخوره ولی دوستت دارم؟

لبخند نوشت۳:الناز میگفت نباید بهش میگفتی دوسش داری...میره!
به درک...اگه بری کمک بزرگی بهم کردی...خودم که عرضه شو ندارم...لااقل تو تلکیفو روشن کن!حتی اگه بری هم ناراحت نمیشم...

اما دوستت دارم...




+ تاریخ | چهارشنبه 29 شهریور1391ساعت | 14:15 نویسنده | setayesh |

من قراره تو رو از دست بدم
نگو بی قراریاش مال توِئه
چرا مثل تو دلم آروم نیس
اگه حال من مثه حال توئه

چرا مثل تو نفس نمی کشم؟
چرا ناامیدم از آینده؟
گریه می کنم ولی میدونم
زندگی داره بهم می خنده


تو یه روز میری و من میبینم
با همین چشمای ناباور خیس
کاری از دست کسی بر نمیاد
داری میری ولی این راهش نیس


داری میری ولی این راهش نیس
منُ جا نزار توو این تنهایی
یه نفر توو همه ی دنیا هست
که تو واسش همه دنیایی

من به خاطر تو نا آرومم
 این همه خاطره دارم با تو

مثل آخرین شب زندگیه
شب آخرین قرارم با تو

تو یه روز می ری و من میبینم
با همین چشمای ناباور خیس
کاری از دست کسی بر نمیاد
داری میری ولی این راهش نیس

تو یه روز می ری و من میبینم
با همین چشمای ناباور خیس
تویی تنها کسی که میدونه
هیچکی اندازه من تنها نیست

حسين غياثي


ديشب چه شب عجيبي بود...بعد مدتها عكس پروفايلمو عوض كردم...با يه عكس مو فرفريه كجو كوله از خودم...و هي اين آهنگه رو كه شعرشو بالا نوشتم گوش ميدادم و ميديدم اون تيكه هاشو كه پررنگ كردم چقدر شبيه منه...من ميدونم تو يه روزي ميري...

بي خودي گوش ميدادم تا اينكه تو اومدي...گقتي عكست چه خوشگله...گير داده بودي دلت واسم يه ذره شده و ميخواي منو ببيني...هي ميگفتي وب بده ولي من ندادم...وقتايي كه مهربوني ازت ميترسم...
چون ميدونم چي ميخواد بشه...چون ميدونم چي ميخواي بگي...

دست _ خودم نبود...انگار مست بودم...
برگشت بهت گفتم من خيلي اذيتت ميكنم نه؟
گفتي نه!تو هميشه بهم انرژي مثبت ميدي...
نوشتم خيلي دوستت دارم...ولي پاكش نكردم...آب دهنمو قورت دادم و واست فرستادمش...

نوشتي منم خيلي دوستت دارم...
اما باور نكردم!گفتم واقعا؟
گفتي آره عزيز من...

نميدونم چرا ديشب هرچي دلم ميخواست بهت ميگفتم...چرا نگم؟مگه چقدر ميخوام زندگي كنم كه هي بريزم تو خودم...

گفتي برو بخواب...
گفتم دراز كشيدم ولي خوابم نميبره...
گفتي جام خاليه؟
گفتم آره...كاش بودي تا صب تو بغلت ميخوابيدم...

گفتم و پشيمون نيستم...بابت حرفايي كه ديشب بهت زدم...بابت تموم چيزايي كه تو چت بهم گفتيم...تا 5صب هي مزخرف گفتيم...پشيمون نيستم با اينكه كار درستي نبود...

بذار يه بارم تو فكر كني من مست بودم و بعدش چيزي يادم نيست...
اگه ازم پرسيدي ميگم يادم نيست اون شبو...
ولي شب _ خوبي بود!حداقل خالي شدم...

حتي اگه به دروغ بهم گفتي دوستت دارم...ولي آروم شدم...
نميدونم...
از اينكه تابستون تموم ميشه...ديگه شبا نميتونم منتظرت بمونم...چكت كنم تو فيس بوك...
دلم تنگ ميشه واسش....واسه تو...
واسه اين شباي بد!واسه حرفاي ممنوعه...

واسه دوس داشتن _‌بي سرانجام...
واسه احساساتي كه سركوبشون ميكنم چون اينجا ايرانه...
چون تو يه روز ميريو و من ميبينم...

حداقل حرفمو بهت زدم...حداقل فهميدي چقدر دوستت دارم...

همين يكم سبكم كرد!
احساس ميكنم زاييدم و راحت شدم...در اين حد!

لبخند نوشت:اون تيكه كه گفتي تو خوابت ميبره و من گفتم نه به خاطر تو بيدار ميمونم!
من به خاطر درسامم تا 5 صب بيدار نموندم هيچوقت...لعنت بهت!

لبخند نوشت2:آهنگ ترانه ي بالا رو با صداي احسان خلقي دانلود كنيد...فقط اگه بعد از گوش كردنش دوس داشتين خود كشي كنين مسئوليتي قبول نميكنم...صداش محشره...يه غم عجيبي داره...

لبخند نوشت3:ولي گند بزرگي زدم...بدجوري رومون تو روي هم باز شد...شد ديگه!چيكار كنم

لبخند نوشت۴:با اينكه فقط تو ايرانه كه بين زنو دختر فرقه و من اصلا قبولش ندارم!اما روزمون مبارك

+ تاریخ | سه شنبه 28 شهریور1391ساعت | 13:27 نویسنده | setayesh |

دوشنبه...
از این شمارش معکوس ـ آخر تابستون حالم بهم میخوره...

بیخودو بی جهت همه ش خوابم...حس درس نیست با اینکه کلی درس داریم...الناز زنگ زدو گفت درس نخون!آخه منم نمیتونم بخونم
خندیدم ...گفتم باشه و دیدم اگه النازم نمیگفت بازم حسش نبود...

بیخودی با گوشیم آن میشم و خوابم میبره...منتظرش نیستم...واقعا نیستم...
میخوابم و با صدای ویبره ی گوشی پا میشم...
اسمشو میبینم که بالای گوشیم چشمک میزنه...

اما ذوق نمیکنم...بالا نمیپرم...پایین نمیپرم...جیغ و داد نمیزنم...مثه شب تولد نمیخندم...
فقط با یه نگاه سرد پسورد گوشیمو میزنم و یاهومو باز میکنم...

مینویسه عزیزم نبینم عصبانیتتو...یادم میفته استتوس زده بودم که اعصاب ندارم...
میخندم و میگم خوبم...
طبق معمول میگه مسافرته...
بی اختیار واسش مینویسم:انقدر نرو سفر!بگیر بشین خونه تون من بیام ببینمت
و بعد حالم از خودم بهم میخوره...عرضه ی ناز کردن و بی تفاوتی تنها چیزیه که من ندارم!

میگه زود برمیگرده و اگه میتونم جمعه یا شنبه برم ببینمش...

جمعه؟جمعه ها که نمیشه بیرون رفت..شنبه هم که اول مهره...آه خدای من!یه دفعه بگو نمیخوام ببینمت و خلاصم کن...

بهش میگم که احتمالا نمیشه و باید یه روز دیگه رو انتخاب کنیم...

میگه باشه و میخواد بره...

باز خره درونم واسش مینویسه :مواظب خودت باش عزیزم :|

مینویسه :تو بیشتر...کلی بوس و بغل و دلتنگی...

دلم میخواد واسش بنویسم دوستت دارم...
بلکه بنویسه من بیشتر...

ولی نمینویسمو میره...

از پشت نت با چهارتا شکلک مزخرف منو میبوسه و میره...و نمیفهمه چقدر بهش احتیاج دارم...
پس این هفته نمیبینمش احتمالا...
پس شهریور ـ امسالم حتی نخواست با من بسازه...

پس این ۴روز باقی مونده رو باید به همین مزخرفی سر کنم...شایدم به سرم زدو درس خوندم...

پس نمیشه یه بار دیگه توی ظهر داغ ببوسمش...
پس...

پس دوباره پاییزه امسال تنهام!

لبخند نوشت:من ازت خاطره دارم...خاطره درد کمی نیست!
لبخند نوشت۲:به قول ـ پونه شما مردا هیچوقت درست نمیبینید...هرکی که بهتون بی محلی میکنه رو میبینید فقط...هرکی که میکشونتتون دنبال خودش...و هرکی که خالصانه دوستتون داره و منتظرتونه رو راحت رد میکنید و میرید...

لعنت به شما مردا!

+ تاریخ | دوشنبه 27 شهریور1391ساعت | 21:23 نویسنده | setayesh |

یکشنبه
آخرین یکشنبه ی تابستون ۹۱...رفتم و چند تا از بچه های گروپ رو دیدم...با اینکه خیلیا نیومدن اما حداقل سعیده رو دیدم...و چه دختر دوست داشتنی ای بود...
قرار بود بریم سمت میرداماد...
اما چون جای پارک نبود بچه ها ایده دادن بریم سید خندان...
و بعد وقتی داشتیم با ماشین از جلوی خونه ی اون رد میشدیم چقدر دلم لرزید...
دلم میخواست بگم شماها برین...من پیاده میشم...دلم میخواست برم زنگ بزنم مثه اون موقع هایی که میگه بیا ببینمت بگم عزیزم من دم درم...
برم بالا ببینمش...دلم واسه صدای نفساشم تنگه حتی...واسه اون وقتایی که رو صندلی رو به روم نشسته و مهربون نگام میکنه...آروم دستامو میگیره و خیره میشه بهشون...و من تا میام به خودم بجنبم تو بغلشم...
غرق ـ عطرش...
واسه اون وقتا که سرشو میذاره رو پاهام و دراز میکشه و از برنامه ها و کاراش میگه...واسه اون وقتا که به بازوش تکیه میدم و از ترسام میگم...
اما خب نمیشد ببینمش...نمیشه...و نمیدونم چرا...یه مشت قانون ناگفته بینمون هست که منو ازش دور میکنه

بی هوا از جلوی خونه شون گذشتیم و رفتیم و نهار خوردیم و خندیدیم...
وسطاش حرف شد از اختلافای بچه های گروه و بچه بازیا...

سعیده گفت:از ستایش یاد بگیرن...با همه دوسته...تو همه ی گروپا هست...با همه کنار میاد...

و من سکوت کردم...
من؟منی که اگه کسی اذیتم کنه چشمشو در میارم؟با همه کنار میام؟
آره خب...اگه اون کس دوستم باشه...اگه دوستش داشته باشم چشامو رو همه گند کاریاش میبندم...مثه نگار که ۲ سال پیش تو بدترین لحظه ها تنهام گذاشت ...ولی من بخشیدمش و هنوز کنارمه...مثه پگاه ...مثه اونیکی نگار...همه رو بخشیدم و باز کنارشون موندم چون دوسشون داشتم...
حرفا و طعنه هاشونو شوخی گرفتم چون دلم نمیخواست دیدی که دارم بهشون عوض شه...

مثه تو...که این همه اذیتم میکنی...اما چون دوستت دارم هیچی بهت نمیگم...و این خیلی بده...خیلی...

مثه دیشب ساعت ۲ و نیم...که از صدای ویبره ی گوشیم پاشدم و دیدم یگانه س م س زده:عشقت آنلاینه!

بین خوابو بیداری با گوشیم آن شدم...تو هم بودی...اما باهام حرف نزدی...خوابم برد و پاشدم دیدم رفتی و باز باهام حرف نزدی...

اما هیچی نگفتم!
چون دوستت دارم...

این دوست داشتن های لعنتی تو تموم زندگیم برام درد سر ساز بود...بهم یاد داد صبور باشم اما خیلی وقتا خودم اذیت شدم...غرورم رفت زیر سوال و در جواب تموم منطق هام فقط دلمو نشون دادم و گفتم :دوستش دارم!

کاش با زندگیمم همین جوری بودم...کاش زندگیمم دوس داشتم...اونوقت میتونستم مثه بقیه ی آدمای زندگیم باهاشون کنار بیام...

وقتی فکر میکنم میبینم خیلی عوض شدم...از اون دختر پر شرو شور لجباز...یه دختر آروم و صبور و مغرور مونده...
که حالا یه نفر حتی غرورشم داره به بازی میگیره...و من باز دوستش دارم...
کسی که میتونه فقط با یه زنگ یا س م س حالمو خوب کنه...اما نمیکنه...و من باز دوستش دارم...
کسی که عکسامو میبنیه و لایک نمیکنه...در حالی که هر لایکش کلی منو خوشحال میکنه

و من در جواب تموم این بی اعتناییاش...

دوستش دارم!

لبخند نوشت:
فلبم کنار حست خوشه/این حس یه شب منو میکشه
بغض شبام از اينه/هرروز من همينه
اسمت ادامه ي من شده/مثل نفس كشيدن شده
این حس از تو گفتن/این بغض ـ هر شبه من...

+ تاریخ | یکشنبه 26 شهریور1391ساعت | 19:28 نویسنده | setayesh |

عصر ـ شنبه میشه و من همچنان بی حوصله م...میرم جلوی آینه و به ابروهای تازه برداشته شدم دست میکشم...چرا هیچوقت دمش قرینه نمیشه؟
مامان میگفت این سری خیلی نازک شده...ولی چه اهمیتی داره؟هفته ی دیگه دوباره میشه همون قدری که بود...
مداد ابرو رو برمیدارم و توشو پر میکنم...
حوصله ندارم خط چشم بکشم...
با سایه ی سیاه دور چشامو میکشم...دور تا دورشو...نمیدونم چه مرگمه و چرا دلم میخواد انقدر چشامو سیاه کنم...

بر خلاف ـ همیشه حوصله ی رژ و رژگونه ی صورتی رو ندارم...یه جورایی حالم بهم میخوره ازشون...از این همه تکرار...از سالها پشت سر هم رژ صورتی زدن...میگردم و بین یه خروار رژ صورتی با شماره های مختلف میگردم دنبال رژی که خودمم نمیدونم چه رنگیه و چرا مامان همچین رنگ رژی واسه من خرید اصن...یه رژ صورتیه تیره ی سیر...یا شایدم قرمزه سیر...هرچی هست خوش رنگه...حسابی میزنمش و لبامو تابلو ميكنم...
رژ گونه ی طلایی برنز و برمیدارم و میزنم...
به خودم نگاه میکنم...خوبم...
با موهای صافی که بلند شده و باید باز برم ارایشگاه بدم خوردش کنن ...

یه مقدار پول باد آورده دارم...پیش خودم میگم میرم کلی چیز میخرم باهاش...ولی میرم و ۳-۴ تا چیز بیشتر باهاش نمیتونم بخرم...همه ی قیمتا دو برابر گرون شدن...تنهایی واسه خودم تو پاساژ قدم میزنم و فکر میکنم دیگه چی میخواستم...

میخرم و به خودم میگم خب حالا که دختر خوبی بودی برات پفک و بستی میخرم...
نمیدونم چرا جای یه دونه ٬ سه تا بستنی بر میدارم...ته ـ دلم خوشه که شاید یکی خونه باشه باهاش بستنی بخورم...شاید آرتان بیاد و بستنی بخواد...

میخرم و میرم...و به این فکر نمیکنم که چقدر دلم تنگه...که چرا تنهام...
خب اینم یه مدلشه...لابد باید اینجوری باشه و هست...

خودمو ميزنم به اون راه و الكي فكر ميكنم كه واااي چقدر گروني شده ...آخه يه مداد چش و ۲-۳ تا دونه لاك و يه اسپري و موس ۵۰ تومن؟

اما باز حواسم پرت نميشه...يكي ته دلم با سماجت ميگه:

گور باباي گروني...گور باباي اون پسره كه ميخواست بهت شماره بده...

اون الان كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اره يكي هست باهام كه هرچقدرم حواسشو پرت كنم يادش نميره تورو دوست داره...


لبخند نوشت:هيچي نميخوام...فقط ببينمت...عطرت پريده از رو لباسم...اه!
لبخند نوشت۲:هيچي از تابستون نمونده!هر سال شهريور واسه معجزه ميكرد...بعيد ميدونم تو اين ۶ روز خبري از معجزه ي شهريور بشه...تابستون امسالم باهام لج كرد حتي!

اگه تنهاييمو به شب ميگفتم/همه شهرو برام بيدار ميكرد...!
+ تاریخ | شنبه 25 شهریور1391ساعت | 22:41 نویسنده | setayesh |

تموم دلخوشیه من تو غروب جمعه
چند تا س م س ئه قدیمیه از تو...که فقط یه سری کلمه هاش مثه عزیز دلم...قربونت برم...دختر ـ مهربون ـ من...و ایناش دلمو خوش میکنه
هفته ای که امیدوارم تو توش باشی...
و چند تا آهنگ که ترانه شو تو نوشتی...

تموم سهم من از تو!

با این حال با تموم خریت هنوز دوستت دارم...
+ تاریخ | جمعه 24 شهریور1391ساعت | 20:56 نویسنده | setayesh

میخواستم هیچی ازت ننویسم دیگه ولی مگه میشه؟
میدونی من چقدر دوستت دارم؟
اگه میدونستی هیچوقت اینجوری نمیکردی شاید...شایدم میدونی...واسه همینه اذیتم میکنی...
من خیلی بیشتر از اون چیزی که مستحقشی دوستت دارم...

فقط عیبم اینه خرم...هی میشینم با فکرو خیالای چرتو پرت خودمو عذاب میدم...هی میگردم تو اون فیس بوک لعنتی ببینم واسه کدوم دختر کامنت میذاری حرص بخورم...
من یه دیوونه م...

در حالیکه تو واست مهم نیست...زندگیتو میکنی...لذتتو میبری از من...بعدشم دوباره زندگیتو میکنی...منم باید مثه تو باشم...
همون یکی دو هفته یه باری که میبینمت کافیه...همون یکی دو هفته یه باری که دستامو میگیری...میبوسی...نگاهشون میکنی ببینی لاک چه رنگی زدم...همون وقتی که بی هوا موهامو کنار میزنی و صورتتو میچسبونی به صورتم...محکم بغلم میکنی و میگی چرا انقدر داغی...و من میخندم و دستاتو میگیرم و میگم تو سردی!من داغ نیستم...

وقتی نمیشه ازت گذشت...باید به همین لحظه های کوچیک دل بست...زندگی شاید کوتاه تر از اونی باشه که من بخوام واست ناز کنم و نیام ببینمت...چه میدونیم؟شاید دفعه ی بعدی در کار نباشه...

زندگی شاید کوتاه تر از اونی باشه که هی بخوام فکر کنم تو با نسیم چیکار کردی...چی شد...کجا رفتین...
من نفهمیدم کجای زندگیتم ولی مهم نیست...همین که تو زندگیت هستم کافیه...بذار همین جوری از دور دوستت داشته باشم...
خسته شدم از بس فکر کردم که من چی ـ اینو دوس دارم؟اینکه حتی شبیه ـ ترانه هاشم نیست...
خودمم میدونم هیچ چی نداری که اندازه ی دوست داشتن من باشه...همه بهم گفتن از تو سرترم...ولی مگه میشه با این چیزا آدم خودشو قانع کنه؟مگه میشه به دلت بفهمونی که کسی که دوسش داری اندازه ی تو نیست؟
بالاخره که چی...یه شب بهت میگم دوستت دارم!بذار هر چی که میخواد بشه...

بذار حداقل اگه یه روزی هم از هم جدا شدیم...مثه پ حسرت نمونه تو دلم که چرا اون چیزی که تو دلم بودو بهش نگفتم...چرا اون کاری که دلم میخواستو نکردم...
اول و آخرش که باید رفت...بذار حتی اگه قراره برم دلم آروم باشه...

من دوستت دارم...حتی با اون دختره و خواهر مزخرفش...
حتی با این بی اعتناییات...
حتی با غیب شدنات...
با تعهدی که نداری...

ولی دست ـ خودم نیست...من یه دختر مردادی حسودم...سخته ببینم یکی دیگه جز من بغلت میکنه...سخته اینو قبول کنم...

من با تموم این سختیا به خاطر تو باید کنار بیام...تویی که حتی برات مهم نیست من زنده م یا مرده م...

میخواستم بذارم برم...ولی ترسیدم مثه  ۲ سال پیش بفهمم راجع بهت اشتباه قضاوت کردم...

بذار زمان بهم بفهمونه اشتباه میکنم یا نه...حتی اگه اشتباههه...هیچوقت پشیمون نمیشم!قول میدم!


لبخند نوشت:نشون میدی به من بی اعتنایی/ تورو میخوام ولی به چه بهایی

لبخند نوشت ۲:به قول ـ خودت:ته ـ قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه...


نفهمیدم کجای زندگیتم
تا دل بستم بهت تغییر کردی
تو اصلا راه نیفتادی ولی من
به دلتنگیت گفتم دیر کردی...

حسین غیاثی
+ تاریخ | پنجشنبه 23 شهریور1391ساعت | 23:18 نویسنده | setayesh |

جدیدا خیلی غر میزنم نه؟
جدیدا خیلی خسته آخه...
جدیدا همه چی بهم ریخته آخه...
جدیدا کلی درس دارم تلنبار...
جدیدا فهمیدم از اول مهر رسما بدبختم....
جدیدا فهمیدم ۲ماهه دارم چه گندی میزنم به زندگیم آخه...
جدیدا فهمیدم گور خودمو کنم با دستام آخه...
جدیدا فهمیدم اون دختره نرفته آخه...
خودم دیشب کامنتشو دیدم...خودم دیدم اونم واسش جواب گذاشت عزیزم...خودم دیدم سرم سنگین شد...خودم حس کردم قلبم چه تیری کشید...خودم حس کردم دلم میخواست سرمو بکوبم تودیوار از دستش...

حالا امروز هرکی یه چیزی میگفت
سپیده میگفت برو بهش بگو یا من یا نسیم...خندیدم...خب معلومه که میگه نسیم!

الناز هی زارت و زورت نصیحت میکرد:تقصیر خودته...واسه چی بهش وابسته شدی؟خاک تو سرت کنن...تو که دیدی تو دوستیتون هیچ هدفی نبود واسه چی باهاش دوس شدی؟اصن دوس دخترشم نیستی تازه....

سپیده میگفت برو بهش بگو من خسته شدم...
خب اگه بگه راتو بکش برو چی؟

میگفت برو بگو من نمیتونم اینجوری...الناز میگفت خب میگه غلط کردی!من ۳ ماه پیش بهت شرایطو گفتم خودت قبول کردی...اینکه حالا انقدر خنگ بودی که بعد ۳ ماه تازه داری معنی حرفشو میفهمی تقصیر اون نیست...تازه خودشم گفته بهت تعهدی نداره

سپیده میگفت آخه این همه پسر دورو برت هست...برو خودتو سرگرم کن باهاشون...ینی یه آدم حساب دورت نیست؟
هست ولی من نمیتونم هرکسیو دوست داشته باشم...نمیخوام با احساسات یکی دیگه هم بازی کنم...


یگانه میگفت بذار برو...
برم؟به همین سادگی؟استفاده هاشو کرد که من بذارم برم؟ولی من فکر میکردم دوسم داشت
ینی نداره؟

خب شاید داشته باشه...اگه نداشت چرا منو بوسید؟خب اگه واقعا دنبال کسی بود که باهاش بخوابه اون دختره که بود...اونم نبود اون همه دورو برش هستن که واسش میمیرن...چرا داره با من بازی میکنه؟

بذارم برم؟همین؟

و بعد دوباره الناز سرکوفت میزنه:وابستگی دست خود آدمه...تقصیر خودته...فلان و فلان...

و من به این فکر میکنم که درک نمیکنه چون جای من نیست!چون درد نمیکشه...کاش هیچوقتم نباشه...

و من به این فکر میکنم که دوسم داره یا نه؟و اگه نداره خب واسه چی من؟این همه دختر...

و من به این فکر میکنم که چراااااا هیچیم به آمیزاد نرفته...

و اینکه دیگه حال ندارم بهت فکر کنم...هر کاری دلت میخواد بکن...منم میرم گمو گور میشم ببینم انقدر ارزش دارم بیای دنبالم یا نه...بعید میدونم!

میشینم انقدر درس میخونم که دیگه به هیچی نشه فکر کنم...

بازم بغضمو قورت میدم و میگم اشکال نداره...بازم خفه میشم...
بازم بهت فکر نمیکنم دیگه...

بازم میگذرم آروم آروم گورمو گم میکنم...

بازم به این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم...

بازم سکوت میکنم...


دیگه بمیرم هم برام مهم نیستی...نباید بهت فکر کنم٬!


لبخند نوشت:منم میشه مثل خودت!!!!!!!!!!
لبخند نوشت۲:باورم نمیشه هیچ ارزشی برات ندارم...دوسم داری نه؟بیا بگو دوسم داری...دروغه داری باهام بازی میکنی...دروغه من این وسط نقش یدکم...
بیا بگو اینجوری نیست...لعنت بهت!

آغوش ـ نا امن تو یادم داد/هرجا هوا خوبه خطرناکه!
+ تاریخ | چهارشنبه 22 شهریور1391ساعت | 21:33 نویسنده | setayesh

یه غریبه با من تو این خونه س
که به تو خیلی شباهت داره
پیرهنی که تنشه مال توئه
جای تو گوشی رو بر میداره

همون آهنگی رو که دوس داشتی
با خودش تو خلوتش میخونه
ولی با من سرده٬با اینکه
همه چیزو راجع بهم میدونه

اون نمیتونه تو باشی مگه نه؟
خالی از تو فقط جسم توئه!
هرجا که هستی منو میشنوی
بگو این سایه هم اسم توئه!!!

منو میبوسه و بی تفاوته
باورم نمیشه اینه سهمم
دیگه انگار بین ما چیزی نیست
وقتی لمسم میکنه میفهمم...

اولین بار بهش شک کردم
وقتی دیدم که دروغم میگه
وقتی دیدم که به سمتش میرم
از نگاش گرم نمیشم دیگه

یه غریبه که صداش مثل توئه
ولی حرفاش مثل حرفای تو نیست
وقتی میشینه کنارم انگار
دوس دارم بگم نشین!جای تو نیست...!

مونا برزویی



غریبه کیه؟تویی یا اون؟شایدم منم...منو میبوسی و بی تفاوتی...چقدر شبیه ـ این آهنگه شدم...هیچوقت فکر نمیکردم باهاش همذات پنداری کنم...
یه غریبه که صداش مثل توئه...آره تو صدات مثل اونه!اگه صدات مثه اون نبود من الان این همه بدبختی نمیکشیدم...
باید از فکر کردن بهت دست بکشم...۹ روز از تابستونم مونده...خسته شدم ازت....میخوام از فکر کردن بهت دست بکشم....
مقصر منم که فکر میکنم تو باید هنوز همون آدم ۲ سال پیش باشی که هرروز بهم زنگ میزدی و حالمو میپرسیدی...ساعت ها باهام چت میکردی...

اینی که بهم زنگ نمیزنه و چتاش کلا ۵ دقیقه س رو باور نمیکنم...پس من چرا از ۲سال پیش تا حالا عوض نشدم...نمیدونم...

کاش منم عوض میشدم دلم نمی سوخت!اصن عوضی میشدم!

همه ش میترسم اینجارو یه جوری پیدا کنی...
بعید میدونم...

ولی اگه پیدا کردی بدون خیلی دوستت دارم...با اینکه اذیت میشم کنارت...اما دوستت دارم و میدونم نداری!واسه همینم هیچوقت بهت نمیگم دوستت دارم...نمیخوام دروغ بشنوم که :منم همین طور...

حتی همین غریبه ای که زمین تا آسمون با ۲ سال پیشش فرق میکنه رو دوس دارم...
حتی همین آدمی که هفته ها و روزها حتی منو قابل نمیدونه یه زنگ بهم بزنه...

واااای بر من...
واااای بر تو...


+ تاریخ | سه شنبه 21 شهریور1391ساعت | 17:53 نویسنده | setayesh

نمیدونم چرا جدیدا حوصله ی هیچیو ندارم...حوصله ی بحثای فلسفی...فکر کردن به آینده...دیشب وقتی نگار داشت میگفت به آینده فکر کن و امید داشته باش اینا بهش گفتم بهتره خفه شه !
روزا وقتی از مدرسه میام خونه تا ۸ شب میگیرم میخوابم و بعدشم وقتی بیدار میشم انقدر احساس خستگی میکنم که تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که بشینم پای لپ تاپ و هی الکی چرخ بزنم و وب بخونم...
نمیدونم چرا انقدر خسته م...خسته ی جسمی...انگار که مثلا کوه کندم...یا سفر بودم...

این هفته هفته ی آخر کلاسامونه...بعدش یه هفته استراحته تا ۱ مهر...
چه زود تابستون تموم شد نه؟
من از این تابستون هیچی نفهمیدم...همه ش استرس...همه ش فکر...همه ش خیال...
چرا اینجوری شد نمیدونم...

چرا انقدر منو اذیت میکنه نمیدونم!
دارم تقاص چیو پس میدم...؟نمیدونم!

شاید آدم مغرور و مزخرفی باشم...ولی هیچوقت با احساس کسی بازی نکردم!از همون اول به طرف گفتم دوستت ندارم و نمیخوامت که نیاد سمتم...اما این تکلیفو روشن نمیکنه!نمیگه میخوامت یا نه...فقط میگه باش!

 هی اومد سمتم و هی رابطه رو احساسی کرد و گند زد به کل زندگیم...شاید تقصیر من بود!شاید نباید تابستون پارسال بعد از اون یه سالی که باهاش صحبت نمیکردم دوباره میرفتم سمتش و بهش میگفتم دلم برات تنگ شده!اما من فقط گفتم دلم برات تنگ شده...فقط گفتم میخوام دوست معمولی باشیم...
نگفتم هرروز پاشو بیا ببینمت...من نبودم که بی هوا بوسیدمش...من نبودم که محکم بغلش کردم!
اون شروع کرد...

و وسط ـ بازی انقدر همه چیزو پیچیده کرد که حتی همین الانش از فکر کردن بهش سردرد میگیرم...

از هرچی فکره سردرد میگیرم...نمیتونم به هیچی فکر کنم...یه جور خاصی بیزارم از همه چی...
همه ش هی به خودم میگم مگه چی میخواد بشه؟به درک بذار هرچی میخواد بشه...

اما بعد باز میبینم نمیتونم آروم بگیرم...

من همون کسی بودم که از شدت غرور هیچوقت به پ نگفتم چقدر عاشقشم تا از دستش دادم...که با این حرکت ـ افتضاح کل احساساتمو خودمو به باد دادم
من همونم که تو خیابون وقتی کسی میاد دنبالم حتی برنمی گردم نگاهش کنم...
همون که...همون که هنوزم خیلی مغروره اما نمیدونم چرا به تو که میرسه تبدیل میشه به یه بچه ی ۱۰ ساله ی بی دستو پای احمق!

حالا نگاه میکنم و میبینم شاید اشتباه بود که از همون اول تورو تو زندگیم راه دادم...
یا حتی اگه راه دادم از همون اول حرفامو بهت نگفتم و چیزی ازت نخواستم و نذاشتم اذیت شی و در عوضش من دارم اذیت میشم...

حتی وقتاییم که بهت فکر نمیکنم ناخودآگاه تو فکرمی....همه ش هی در نهایت میای تو ذهن من...هی به خودم میگم کاش پ بود...کاش بود و من مجبورم نبودم به بهای دوست داشتن کسی مثل اون این همه خورد شم!

حالم از خودم بهم میخوره...شاید واسه اینه که انقدر خسته م...کاش همین یه هفته ای که فرصت دارمو میشد برم یه باغی جایی فقط فکر کنم...یا حتی فکرم نکنم..فقط آرامش داشته باشم!

نمیدونم این همه کلافگی و سردرگمی آخرش به کجا میخواد برسه...
نمیدونم من با تو میخوام به کجا برسم...با کنکور...با این فکرای بیهوده....

میخوام برم پیش مشاور..یکی باید باشه بگه که دقیقا میشه چه غلطی کرد...حال ندارم تابستون سال دیگه م غصه ی رتبه ی گند کنکورمو بخورم...حال ندارم بیشتر از این غصه بخورم...

حداقل یکی باشه کمکم کنه از نصف این فکرو خیالا راحت شم....
از نصفشون...!همین کافیه...

ولی اینو میدونم که از شر هرچی راحت شم از شر این مردابی که احساساتم واسه درست کرده نمیتونم راحت شم...و از شر ـ تو...جناب آقای ترانه سرای مشهور و محبوب!با تموم وجود حالم ازت بهم میخوره ...و با تموم وجود دوستت دارم...
خودمم نمیدونم چه مدلشه...

لبخند نوشت:من از زندگی تو هوات خسته م /ازت خسته م و باز وابسته م
لبخند نوشت۲:جواب سوالمو هنوز از پگاه نگرفتم...نمیدونست!اما گفت که میپرسه برام...

لبخند نوشت۳:چرا انقدر خل شدم...

+ تاریخ | دوشنبه 20 شهریور1391ساعت | 21:0 نویسنده | setayesh |

لحن الناز جدی میشه و صداشو میبره بالا:ستایش دارم بهت میگم این کارو نکن!!!!!

با لحنی که بوی التماس میده نگاهش میکنم و میگم:الناز تورو خدا!آخه دختر خاله ی پگاه دوست ـ صمیمیه نسیمه!اگه واقعا بهم زده باشن یا حتی اگه یکی دیگه تو زندگی ح باشه اونا خبر دارن!بذار برم بپرسم!یه سوال ساده س!همین فقط...

چشم غره ای بهم میره:باشه پس اگه کسی تو زندگیش بود قول میدی دیگه کاری باهاش نداشته باشی؟

نمیدونم چی از تو نگاهم میخونه که ادامه میده:پس خفه شو!تو اگه بدونی اون هنوزم با نسیمه ولش نمیکنی!فقط دونستن اینکه اون دختره تو زندگیش هست یا نه عذابت میده همین!یا برو عین آدم با خودش صحبت کن یا اگه نمیتونی انقدر اینو اونو نفرست برن آمارشو بگیرن!اون خودشم گفته بهم تعهدی ندارید!

سرمو میندازم پایین...به کفشام خیره میشم ولی فکرم یه جای دیگه س...اما کم نمیارم
-مهم نیست!من فردا میرم از پگاه میپرسم که از دختر خاله ش بپرسه !

الناز سرشو با عصبانیت تکون میده:هر غلطی دلت میخواد بکن!
و بحثو عوض میکنه...


اگه فردا پگاه گفت که هنوز با اون دختره س چی؟
واقعا جرئتشو دارم برم دنبال سوالم؟
الناز راس میگه...من که اگه بدونم هم ولش نمیکنم!پس چرا میخوام خودمو اذیت کنم؟شاید مازوخیسم دارم...ولی نه!
حداقل...حداقل اگه بدونم یکی دیگه هم هست کمتر خودمو میذارم تو دسترسش...حداقل...نمیدونم حداقل چی!ولی میخوام بدونم...بذار حداقل آخره این بازی وقتی داره پیش خودش فکر میکنه که این دختره عجب خری بود من دلم نسوزه که گول خوردم...به خودم بگم من انقدر خر بودم که همه چیو میدونستم و باز ادامه دادم...

من این ستایشو نمیشناسم!!!!اون ستایشی که من میشناختم این نبود!یه نفر انقدر واسش اهمیت نداشت که به خاطرش انقدر خودشو درگیر کنه...که صب تا شب مواظب باشه وااای موهام مرتب باشه...وای تمیز باشم....ابروهام قرینه باشه...واسم مهم نبود!همیشه میگفتم هرجوری که هستم طرفم باید منو بخواد اما حالا همه ش دنبال اینم که بهترین باشم...

من این ستایشو نمیشناسم!!!!این احمقی که میذاره باهاش بازی شه فقط چون طرفشو دوست داره...به خاطر یه خاطره ی قدیمی!

من از این ستایش میترسم...این ستایش عقل نداره!چشاشو بسته داره با مغز میره تو چاه!به حرف هیچکسم گوش نمیده و من اگه بخوام باهاش مخالفت کنم سرم داد میزنه...گریه میکنه و اذیتم میکنه...مجبورم باهاش برم...کمکش کنم...

اما ازش میترسم...

مثه جواب سوالی که فردا میخوام بپرسم از پگاه!

لعنت بهت ستایش!


لبخند نوشت:به عشقت به احساس آرامشت/به هرچی نداری تظاهر نکن!

لبخند نوشت۲:جواب ـ سوال من...چیه؟یه حسی بهم میگه هنوز یکی تو زندگیش هست!

+ تاریخ | شنبه 18 شهریور1391ساعت | 23:48 نویسنده | setayesh |

فکر کنم یه بلایی سر چشمام اومده...هی الکی توشون اشک میاد...ولی پایین نمیاد...میره میچپه کنجه گلوم...

کلی فکر تو سرمه...یک عالمه...از فکر یه چیز مسخره گرفته تا بی پولی ـ این ماهو کادو های تولدی که باید بخرم و وسایل بهداشتی آرایشی خودم که دارن تموم میشن و پول ندارم بخرم و ...!
تو و اینکه روزی ۹۳۰۳۰۳۰۳۰۰۲۰۲۲۲۲ بار از خودم میپرسم من دقیقا کجای زندگیتم و کسی که از اعماق ذهنم با یه لحن جدی میگه:تو دایورتی براش!!!!!!!

بعد سرمو تکون میدم میگم نه نه...اگه حسی نداشت که نمیگفت هفته ای ۱ بار بیا ببینمت...بعد دوباره صدائه میگه خب عزیزم منم اگه یکی بغلم میکرد بهم حال میداد دوس داشتم هر هفته ببینمش حتی اگه دوسش نداشتم...

باز سرمو تکون میدم و میگم اصن ولش کن...

فکر درس میاد تو سرم...با این وضعیت چه غلطی کنم؟کی حال داره واسه معماری ـ دانشگاه تهران درس بخونه!چرا من انقدر تنبلم و باز خسته میشم...

به یه چیز دیگه فکر میکنم اما باز خسته میشم...
هیجکدوم از فکرام به جایی نمیرسن...

تو دلم میگم کاش حداقل خیالم از بابت ـ اون راحت میشد...اینجوری نصف مغزم سبک میشد...یاد ـ حرفای ۲-۳ ماه پیشش میفتم...همون چتایی که معنیشو نمیفمیدم و به پونه میگفتم که بهم بگه این چی داره میگه...بعد ـ ۳ ماه تازه فهمیدم چی میگه...میخواست بگه من نمیخوام هیچ تعهدی به کسی داشته باشم و ممکنه هر چیزیم بین ما باشه تو این رابطه!

واقعا باهوشم...بعد ۲ ماه تازه معنی حرفشو فهمیدم :|
اما خب اینم باعث نمیشه من سر عقل بیام!

در واقع هیچی نمیتونه منو سر عقل بیاره...حتی اگه بدونم هنوز نسیم هست!

و این باعث میشه بیشتر حالم از خودم بهم بخوره...بیشتر از خودم بترسم...از آینده...از اون وقتایی که جواب س م س مو نمیده...منو به هیشکی نشون نمیده حتی!

از روزایی که میرن اما من کاری نمیکنم...

از خوابام...از رویاهام...

از دوستت دارمی که هیچوقت نگفت و مطمئنم نمیگه...

و از این بغضی که نمیدونم چرا همیشه باهامه...

این همه ترس و تنهایی...میتونست با یه جمله ی اون تموم شه!اما اون شروعش کرد!!!!و من خودم خواستم...

هیچ اعتراضیم ندارم...

فقط خسته م...مثه کوهنوردایی که به جون کندن و با بدن درد میرن بالا اما هنوز نمیدونن کجا باید برن؟چرا باید برن؟اصلا دنبال ـ چی دارن میرن و بین راه خیلی چیزا مشغولشون میکنه...

مثه موجای دریام که دلشون میخواد برن جلوتر اما هر بار فقط به یه تیکه ی تکراری از ساحل میرسن...

مثه بچه هاییم که مجبورن هرروز ظهر به زور بخوابن...

همه ش تکرار...تکرار...تکرار...بدون هیچ مقصدی...

من میترسم از آخر این بازی...ولی نمیخوام راهمو عوض کنم....
فقط دلم میخواد یه بار دیگه...

یه بار دیگه حس کنم یکی هست که میشه بهش تکیه کنم...حتی اگه قراره بذاره بره!


خودم داغم نمیفهمم زمان راحت جلو میره
میخوام چیزی بگم اما گلومو بغض میگیره

جواب این چرا هارو تویی که خوب میدونی
نمیتونم ازت رد شم!تویی که خوب میتونی

+ تاریخ | جمعه 17 شهریور1391ساعت | 22:22 نویسنده | setayesh

من و بی هوا جا گذاشتی و من
نفس میکشم تو هوایی که نیست
تو بیراهه ها با تو راه اومدم
برای رسیدن به جایی که نیست
تو بودی که گفتی نمیفهمتت
تو بودی که گفتی فراموش کن
یه عمره تو گفتی و من ساکتم
یه بارم تو حرف منو گوش کن
کسی که یه عمری از آینده گفت
یه شب آرزوهامو بر باد داد

من بی قرارو تحمل نکرد
همونی که صبرو به من یاد داد
چقدر زندگی با تو وارونه بود
خراب تو بودم ولی ساختم
تو سرمای تو گرم رفتن شدم
تورو با خودم بردمو باختم
محاله که با گریه خالی بشم
برو کاسه ی صبرمو پر نکن
به عشقت به احساس آرامشت
به هرچی نداری تظاهر نکن


حسین غیاثی


امروز چه روزی بود...اولش که با تو شروع شد...سر ـ ظهری پاشدم اومدم ببینمت...خودت گفتی بیا...خودت گفتی هفته ای ۱بار بیا ببینمت...خودت گفتی دلتنگمی...گفتی و من که هیچوقت عرضه ی ناز کردن نداشتم اومدم
گفتیو من رسیدم کنارت...محکم بغلت کردم ...عطرتو با تموم وجودم نفس کشیدم ...اما نمیدونم چرا وقتی اومدی نزدیک ازت کنار کشیدم...آروم گفتم اذیتم نکن...
تو اذیتم نمیکنی...اما من بهت اعتماد ندارم...دوستت دارم و نمیتونم باور کنم تو دوسم داری چون فکر میکنم نداری...
تو اذیتم نمیکنی اما من اذیت میشم...اما من میترسم...باور نمیکنم کسی تو زندگیت نباشه حتی اگه واقعا دیگه نسیم نیست...
چرا دوستت دارم نمیدونم؟این سوالیه که بارها از خودم میپرسم...هر بار که وقتی از پیشت میرم دستامو بوی عطرتو میگیره و به قول پریا دیگه دلم نمیخواد حتی دستامو بشورم...

چه خوبه که گاهی نزدیک من نفس میکشی...چه خوبی که میبوسمت...ولی نمیشه بیش از حد بهت نزدیک شد...من ازت واهمه دارم...من ...من میترسم از آخرمون...از تو...از خودم...از عشقی که فکر میکنم یه طرفه س...اما خوبه

روزی که تو باشی خوبه...حتی همین الان که مینویسم و بوی تورو میدم...حتی همین الان که تو رادیو برنامه داشتی و من عین احمقا جلو رادیو بودم و تا اسمت میومدم نیشم باز میشد و برادر بزرگ چپ چپ نیگام میکرد...
حتی اون وقتی که کاکتوس رو میزتو نشونم دادی و گفتی این گل از تو خاطره داره...آخه تو هر وقت میای یه لیوان آب میخوای و آخرشو نمیخوری...منم میریزمش پای این...اگه تو نباشی این خشک میشه...نابود میشه...
و من نفهمیدم از این حرفت چه برداشتی کنم...

حتی اون وقتی که گفتی انقدر نرو بیرون بشین درس بخون...فقط هفته ای یه بار بیا من ببینمت و من خندیدم و گفتم پس دوستام چی؟گفتی خب بگو دوستاتم بیان اینجا هم اونا ببیننت هم من!!!!

حتی اون وقتی که برادر بزرگ زنگ زد و گفت کیلیدشو جا گذاشته و من الکی گفته بودم نزدیکمو با عجله ازت دور شدم که برسم به برادر و هی تو راه فکر ماسمالی بودم...

چقدر حرصت میگرفت وقتی به جای تو گوشیمو نگاه میکردم...گوشیمو از دستم گرفتی انداختی اونور...
درست اون لحظه ای که اومدی منو ببوسی گوشیم زنگ خورد...آه لعنتی ـ من...

بی نهایت دوستت دارم...بی نهایت بوی تورو دوست دارم...آه لعنتی ـ من!

منو بی هوا جا گذاشتی تو دنیایی که نمیدونم چیه...چه مرگمه که هی خودمو میندازم تو بغلت...میذارم نازم کنی...بی هوا لپتو بوس میکنم...من کجای زندگیتم؟...

با چه ذوقی وقتی از پیشت برگشتم و برادرو هم پیچوندم رفتم پیش شیده و پریا...با چه ذوقی میگفتم وای بچه ها دستم بو عطرشو میده...
با چه ذوقی گفتم بیاین از این به بعد بریم خونه ی اون...خب خودش گفت به من چه :دی

چه روز خوبی بود...تو و شیده و پریا...همه ی دوست داشتنیای من یه جا جمع شدن...فکر کن!

فکر کن کادو های تولدمو هم یادشون نرفته بود هنوز...چه کادو های خوشگلی گرفتم...چقدر خندیدم...چقدر خوشبخت بودم امروز...

چه خوب بود امروز...

لبخند نوشت:شیده و پریا آیا لازمه واسه بار هزارم بگم دوست داشتنی ترینای منین؟
پونه هم هست تازه
لبخند نوشت۲:یه عمره تو گفتی و من ساکتم /یه بارم تو حرف منو گوش کن...
هیچوقت اون جوری که دلم میخواست کنارت نبودم...کاش یه بار که پیشتم برقا بره...نتونی وقتی میام سمتت چشامو بخونی...دوست ندارم بفهمی دوستت دارم!میترسم ازت!

لبخند نوشت۳:خدارو شکر به خاطر دوستام!فقط امیدوارم اینا نرن خارج

لبخند نوشت۴:این ترانه ی بالا چه خوبه...آهنگش بیاد من دیوونه میشم

+ تاریخ | پنجشنبه 16 شهریور1391ساعت | 22:14 نویسنده | setayesh |

نگو باور کنم رفتی نمیشه باورش سخته
همیشه اولش خوبه همیشه آخرش سخته

همیشه اولش عشقه همیشه اولش خوبه
کجای جاده جا موندی دلم بدجوری آشوبه

چرا هرچی که خوبه زود تموم میشه
داره گرمای دستت بی دووم میشه

چرا هرچی که خوبه زود تموم میشه
تورو از دور دیدن آرزوم میشه

بهترین دوست دوران راهنمایی و حتی دبیرستانمو دیدم...نگار!چقدر حرف نگفته داشتم براش...چقدر تو اون یه ساعتی که بود ور زدم براش...چقدر خوشگل شده بود...هی بهم میگفت چقدر عوض شدی...چقدر دلم براش تنگ شده بود...هنوزم مثه اون موقع ها مهربون بود...هنوزم بهترین بود...
آه نگار...چه روزای خوبی بود...دوران ـ احمقانه ی راهنماییمون...تازه یاد گرفته بود بریم اینترنت با دایل آپ...میرفتیم تو این چت روما و هی با پسرا چت میکردیم و کلی ذوق میکردیم...چقدر خندیدیم وقتی اون پسری که تو باهاش چت میکردیو دیدیم...بهت گفته بود خیلی خوشگل و خوشتیپه اما انقدر چاق و زشت بود که اسمشو گذاشته بودیم "گوریل"...بعدش که مامانت تورو دید با گوریل چقدر استرس گرفتیم...
چقدر خوش میگذشت میرفتیم یواشکی باهم فیلم سوپر نگاه میکردیم بعد عقلمونم نمیرسید چی به چیه هی اطلاعات غلط بهم میدادیم...

وای یادش بخیر بار اولی که یواشکی اومدم خونه تون...پول آژانسو نصف نصف دادیم که مامانم نفهمه...

وای بعد از ظهرای حیات خونه تون چه خوب بود...چقدر غیبت کیف میداد...

وای نگار چقدر میرفتیم سینمای دم مدرسه...چقدر سرکلاس باهم دعوا میکردیم...هی تو قهر میکردی و من ـ بدبخت میومدم منت کشی...هی میرفتی پیش روناک و منو بی محل میکردی و من حرصم از دستت در میومد و میومدم میزدمت و تو باز قهر میکردی...

چقدر واسه هم نامه ی عاشقونه مینوشتیم...گفتی هنوز نامه هامو داری...روم نشد بگم اون موقع که گفتی میخوای باهام قطع رابطه کنی همه نامه هاتو پاره کردم...ولی هنوز دستبندتو دارم...همون دستبند آبیه رو...هنوز یادگاریاتو دارم...کارت پستالاتو پاره نکردم...همه شونو دارم...

چه روزایی بود نه؟یادته چقدر از مامانت میترسیدیم؟چقدر جلوش مودب و خوب بودیم بعد تا یه دقیقه ازمون غافل میشد کلی شیطنت میکردیم؟
یادته رفتی مالزی واسم سوغاتی آوردی؟هنوز کیف پول و پابندتو دارم...لنگه ی کیفی بود که واسه خودت خریده بودی...

یادته اول راهنمایی واسم موبایل خریده بودن واسه تو نمیخریدن چقدر حسودی میکردی؟یادته وقتی واست موبایل خریدن از خوشحالی ساندویچ دادی بهمون؟

یادته کیلیپیو که ساختیم؟یادته همیشه میومدی گوشیمو میگشتی و حرصم میدادی؟منم به تلافیش گوشیتو زیرو رو میکردم؟
امروز به عادت گذشته گوشیتو  برداشتم که بگردم هنوز نگفته خودت رمزتو دادی...همیشه اونکه گذشت میکرد تو بودی!

کاش اون موقع عقل الانو داشتیم انقدر الکی باهم دعوا نمیکردیم...کاش اون موقع هم مثه الان انقدر بهم حسودی نمیکردیم...

وای نگار...وای...

چقدر دم رفتنی بوس کردیم همو...وسط تیراژه ۲تاییمون عین احمقا زدیم زیر گریه...
با بغض گفتی تابستون سال دیگه میام در حالیکه خودتم مطمئن نبودی...

چه حسیه نگار...وقتی بهت گفتم سحرو کیمیا و ناهیدم رفته بودن...بغض کردی و گفتی چرا همه رفتن از پیشت؟

چه سخته که دور باشی نگار...چه سخته که بدونم داری میری...

چه سخته دلتنگی تورو هم به مال بقیه اضافه کنم...

نگو باید باور کنم میری...

بیا برگردیم دوران راهنمایی...بیا باز احمق شیم...بیا باز بهم حسودی کنیم...

بیا برگردیم به روزایی که رفتن توشون نیست...

نگار دلتنگت میشم...نگار...

آه!


لبخند نوشت:نگار هم به لیست اضافه شد ...منو این همه دلتنگی؟واقعا جا دارم ینی؟

لبخند نوشت۲:دلم گریه میخواد ولی گریه م نمیاد!آه...فقط آه!

+ تاریخ | چهارشنبه 15 شهریور1391ساعت | 20:0 نویسنده | setayesh |

دیوونه شدم...هی زیر لب میخونم:
کی اشکامو پاک میکنه شبا که غصه دارم
دس رو موهام کی میکشه وقتی تورو ندارم...

بعد هی فکر میکنم چرا ندارمت؟چرا باید یکیو داشته باشم که فقط شبیه ـ توئه؟تازه اونم کاملا ندارمش...فقط گاهی...تازه مثه تو هم عاشقش نیستم...مثه تو حاضر نیستم واسش هرکاری کنم...فقط دوسش دارم...فقط ازش آرامش میگیرم...فقط وقتی میبینمش دستو دلم میلرزه...اما توی چشماش اون چیزی رو که میخوام پیدا نمیکنم...

من اگه داشتمت خیلی خوشبخت بودم...دیگه از هیچی نمیترسیدم...دیگه حسرت هیچیو نمیخوردم...دیگه از کنکورم نمیترسیدم حتی...دیگه مجبور نمیشدم دنبال ح برم فقط چون شبیهته!به هیچکس نیاز نداشتم که شبیهت باشه...چون خودتو داشتم...چون چشمات مال من بود...ساعت ها میشستم و زل میزدم بهت ...فقط نگات میکردم...تو واسه من همون بتی هستی که هیچوقت نتونستم بشکنمش...جای تو خودمو شکوندم!

من اگه داشتمت تو این ظهرای گند تابستون میتونستم وقت برگشت از کلاس دم در ببینمت که اومده بودی دنبالم و نگرانم بودی که نکنه حالا که قراره تو این گرما پیاده برگردم اذیت شم...

من اگه داشتمت عصرای ۵ شنبه غمباد نمیگرفتم...میومدی میرفتیم تپه های ونک...به یاد اون روزای گذشته...میگفتیم و میخندیدم...حتی میشد تو بغلت تموم غصه هارو گریه کرد و خلاص شد...

من اگه داشتمت انقدر واسم مهم نبود که دیگران راجع بهم چی فکر میکنن...که فلان پسر کیه چیه چه شکلیه...واسم مهم نبود چون تورو داشتم...

من اگه داشتمت گنده ی گنده تو فیس بوکم باحات ریلشن میزدم...میزدم که همه ببیننت...بهمون حسودی کنن...عکس ۲ نفرمونو میذاشتم اون بالا که هرکی از پروفایلم میگذره بگه وایی خوش به حالشون!چه عاشق و خوشبختن!

من اگه داشتمت خوب ـ خوب بودم...هرروز میخندیدم و دلهره ی هیچی نداشتم...این قلب ـ لعنتیمم انقدر از استرس هی تپش نمیگرفت!

من اگه داشتمت وقتی میرفتم خرید دیگه هی نمیگشتم دنبال یکی که نظر بده بگه خوبه یا نه...خب تو بودی...تو بهم میگفتی ....تو بهم کمک میکردی...

من اگه داشتمت نمیرفتم اون ته مونده ی شیشه عطر مردونه ی تلخیو که بعضی شبا که دارم از دلتنگیت میمیرمو میزنم تو اتاقم-بزنم و هی فکر کنم که چه خوبه بوی تو میاد...اگه بودی یه راست میومدم تو بغل ـ خودت...بوتو نفس میکشیدم و آروم لپتو بوس میکردم...میذاشتم با چشات جادوم کنی...

من اگه داشتمت...آخ من اگه داشتمت...تموم این وبلاگ پر بود از خاطرات قشنگ...

ولی خب حالا که ندارمت یه خلو چل ـ بی ثبات ـ بی حسو حال ـ بی اراده ی ـ نیمه افسرده ی ـ سرخوش ـ دلتنگ ـ مالیخولیایی ـ پریشون ـ بغض داره ـ بی اعتماد به دنیائه احمق بیشتر نیستم که الکی به زندگیم ادامه میدم و هی زیر لب میخونم:
کی اشکامو پاک میکنه شبا که غصه دارم...

لبخند نوشت:حس ـ تو شبا میپیچه دور تنم/عطرتو تا کی تو اتاقم بزنم؟

لبخند نوشت۲:نمیدونم چرا باز یادش افتادم...لعنت به خودش و بدلش که هردوشون گند زدن به زندگیم...با دلتنگیاشون

لبخند نوشت۳:چه اعتراف سختیه اینکه بگم ندارمت!تو باید مال من میشدی...هیچکس به جز من نمیتونه تورو خوشبخت کنه...همون طور که بعد تو هیچ خری نتونست منو خوشبخت کنه!

لبخند نوشت۴:جدی جدی با این وضع بعید میدونم حتی بتونم با کسی ازدواج کنم...میترسم از روزی که تو بغل شوهرم باشم و چشمامو ببندم و لبخند اون بیاد جلو چشمام :| مثه خیلی از وقتایی که ح منو بغل میکنه...

+ تاریخ | چهارشنبه 15 شهریور1391ساعت | 0:15 نویسنده | setayesh

یه وقتایی...خسته ام...از همه چیز...
از همه کس...
از اون حتی...
از آزمون هفتگی ـ کوفتی...از درس خوندن...از مانیکور و قرینه سازی ـ ابرو و های لایت ـ مو...
از فکر کردن به اینکه چی بپوشم...چه عطری بزنم...ناخن هامو چه رنگی لاک بزنم...
چقدر درس بخونم...چرا درس بخونم ؟اصن چی میخواد بشه؟

خسته میشم و شب با فکرای پریشون میخوابم...صب با اعصاب بهم ریخته بلند میشم...سر کلاس حواسم پرته و حرف بچه هارو نمیفهمم...
دعوت الناز و واسه بیرون رفتن با اکیپ دختر پسرشون رد میکنم و خودمم نمیفهمم چه مرگمه...

هی خالی میشم و هی خالی میشم و حتی نمیدونم اینجا باید چی بنویسم...

نه میدونم دلم چی میخواد نه میدونم باید چیکار کنم...

فقط میدونم خسته م...

خسته از عشق و ریلشن و کوفت های دیگه ش...

خسته از هر نصیحت راجع به دانشگاه و کنکور...
از اون خواستگار ـ سمجم که هنوزم اصرار داره بیاد جلو و از هر ۱۰ تا جمله ش ۸ تاش دوستت دارمه...و بهم میزنه حالمو!

اینجور وقتا تنها چیزی که حالمو خوب میکنه اینه که دور شم از اینجا
اما وقتی نمیشه رفت...
میرم روی تختم...توی اتاق خیلی تاریکم دراز میکشم...هنسفریمو میذارم تو گوشم و چشمامو میبندم...
تو خیال خودم از اینجا میرم...میرم کنار همون مرد چشم عسلیم...بغلش میکنم...بوسش میکنم...بهش میگم که چقدر خسته م از همه چیز...از رابطه ای که روی هواس...
از آدمی که اون میخواد ازم بسازه و من هرکاری میکنم نمیتونم باشم...
از کنکوری که نمیتونم حتی قبول کنم که راستی راستی من امسال کنکوریم...
از درس هایی که نمیفهمم و دلم میخواست یکی بود برام توضیحشون بده...
از مامان...از برادر ـ بزرگتر که همه ش میخواد بهم بگه خیلی بچه و خرم و هیچی حالیم نیست...حتی از آرتان...
اینارو بهش میگم و اون سکوت میکنه...
وای میسه تا هی غر بزنم...انقدر غر بزنم که دیگه نای حرف زدن نداشته باشم...و بعد وقتی خسته میشم منو میکشونه سمت خودش...
آروم موهامو ناز میکنه و میگه :من به تو قول میدم همه چی درست میشه...این یه سال که تموم شه خودت میبینی چقدر سبک میشی...نگران هیچی نباش...خوشبختی در انتظار توئه...تو به تموم آرزوهات میرسی...

نگران ـ هیچی نباش...

اما هیچوقت نمیگه تا من هستم نگران ـ هیچی نباش...آخه خب نیست...آخه فقط یه خیاله که منو آروم میکنه...

فقط با همین دیوونه بازیاس که من میتونم بقیه راهمو ادامه بدم...
فقط با آخرین تصویری که از صورتش دارم و حالا برام کلی کمرنگ شده س که من آروم میشم...یاد خندیدن هاش که میفتم...بی اختیار لبخند میزنم عین دیوونه ها...

بعد آروم میشم و سعی میکنم به این فکر کنم که...یه روزی بالاخره همه ی این مزخرفاتو آدمای دورو برمو جا میذارم و میرم!یه روزی بالاخره خودمو از این همه بندی که دور دستو پام بستم خلاص میکنم...
یه روزی بالاخره میرم...جایی که ح و فکر و خیال و حاشیه هاش نباشه...

و من بی صبرانه منتظر اون روزم...!

لبخند نوشت:توضیح دادن اینکه چه مرگمه کار سختیه!

لبخند نوشت۲:
ترس یعنی شبیه زن بودن / ترس یعنی دو چشم اغواگر
ترس یعنی بلرز و باز بلرز / وسط ظهرِ داغِ شهریور
ترس آیینه است وقتی که / از خودت مثل مرگ می‌ترسی
وقتی از ضربه های توی دلت /مثل بم، مثل ارگ می‌ترسی
ترس یعنی شبیهِ جغد شدن / توی شب های بی‌ملاقاتی
مثلِ دستی بریده وُ خونی / وسطِ جانمازِ سوغاتی

میثم یوسفی

+ تاریخ | دوشنبه 13 شهریور1391ساعت | 22:19 نویسنده | setayesh |

نگار...(اون نگار همیشگی نه)...بهترین دوست ـ دوران راهنماییم بهم س م س زد:
ستایش میشه ۴شنبه بیای تیراژه ببینمت؟ما ۱۰ روز دیگه از ایران میریم...

یه بار س م س شو خوندم...دوبار...سه بار...ده ها بار...

و چیزی رو که تا گلوم اومده بود قورت دادم...
و آه کشیدم...

روزای خوبی داشتیم باهم...۳سال راهنمایی...قهر میکردیم ...آشتی میکردیم...دعوا میکردیم...واسه هم نامه مینوشتیم...بهم کادو میدادیم...
استخر میرفتیم...چقدر میخندیدیم...همه ی نمره هامون مثه هم بود.از بس از رو هم تقلب میکردیم...

هرروز تلفنی حرف زدن و غیبت...تا اینکه رفتیم دبیرستان و سنگینی درسا سرمونو گرم کرد و وقتی اونام خونه شونو عوض کردن رفتن فرمانیه دیگه کم دیدیم همو اما باز یاد هم بودیم...

و حالا داره میره...

مثه کیمیای من....مثه نازنینم...فرانک و ناهید...مثه همه دوستام...مثه پ...

و من دلم میخواد با تموم وجود بالا بیارم رو فرودگاه ـ امام لعنتی...
که از بس از پشت شیشه ش رفتنو دوستامو تماشا کردم و بغض کردم قسم خوردم دیگه پامو اونجا نذارم مگه وقتی خودم خواستم برم گورمو گم کنم از این مملکت...

گرچه این خودخواهیه که من بخوام دوستام به خاطر من بمونن...اونا باید برن...باید برن خوشبخت شن...از زندگیشون لذت ببرن...و من بمونم اینجا و تموم ـ سهم من از اونا بشه اسکایپ و یاهو و فیس بوک...

گرچه هنوزم هستن...هنوز ونوسو دارم...پونه...اینیکی نگار...الناز...ابی...سپیده و یگانه...بقیه ی دوستام که بهترینن...
اما کسی چه میدونه...شاید قراره روزای بعد از اونا خدافظی کنم...

یا شایدم نفر بعدی که خداحافظی میکنه از همه منم...نمیدونم...هیچی نمیدونم...

دلم گرفته...این چند روز همه ش جریمه نوشتم و نوشتم...حالام کلی خوندنی دارم و حسش نیست...

گاه و بیگاه دلم به این خوشه که الکی چراغ یاهومو روشن بذارم و مثه دیشب و پریشب اسمشو ببینم که ظاهر میشه...چند خطی حالمو میپرسه و میره...
و میگه مواظب خودت باش...

چه دنیای دلگیریه نه؟
نامرده حتی...اینم از مزایای تو ایران به دنیا اومدنه...عشق ـ پنهونی...رابطه ی پنهونی...دوستایی که میرن...
کنکور ـ گند...
خنده های با بغض...

و یه دنیا دلتنگی...

حتی یه بغل ندارم واسه خودم که برم گریه کنم توش...حتی نمیدونم بغل ـ اون مال منه یا نه...
همه ش میگم نکنه یکی دیگه م بیاد تو زندگیشه...

اصن من کجای زندگیشم

و روزام به همین چرتی پر میکشن میرن...

لبخند نوشت:میشه شهرام شکوهی بخونه و من مجنون نشم؟

زوره ...عشقه تو زوره...
احساس همیشه کوره
هرجا خود خواهی باشه
انصاف از اونجا دوره

+ تاریخ | شنبه 11 شهریور1391ساعت | 13:16 نویسنده | setayesh |

استاد مکی٬استاد ـ هندسه/گسسته مون میگفت مشکل شماها اینه که آینده رو باور ندارین...نمیدونین ۱۰ سال دیگه میخواین کجا باشین...
من بهش گفتم میدونم...از ۶سالگی میدونستم...
اما اون گفت مشکل تو اینه که شک داری...نمیدونی میشه یا نمیشه...نباید بهش شک کنی!میشه!

و من فکر کردم واقعا دلم میخواد ۱۰ سال دیگه کجا باشم...

۱۰ سال ـ دیگه من یه ستایشم...یه مهندس الماسی ـ مقیم ـ کانادا که گاهی واسه دیدن دوستا و خانواده ش میاد ایران...و خبری خاصی تو زندگی احساسیش نیست...
۱۰ سال ـ دیگه من یه ستایشم که تو یه بعد از ظهر سرد زمستونی در حالی که خورشید داره آخرین پرتوهای بی رمقشو میگذرونه من آروم و آروم سربالاییای خیابون ولیعصرو با بوتای چرم اصلم طی میکنم و در حالی که مدام سعی دارم موهای رنگ شده مو ببرم زیر شالم به پروژه هام فکر میکنم و به بلیط ـ برگشتم...

همین طوری که خیابون ـ خاطره هامو میرم بالا و به درختای تنومدش نگاه میکنم پیش ـ خودم حساب کتاب میکنم که چقدر پول تو حسابم دارم و میشه اون خونهه رو بسازم یا نه...
همون خونه ای که هر شب خوابشو میدیدم و هنوز گاهی میبینم...یه خونه ی دوبلکس بزرگ با یه باغ خیلی قشنگ...قرار بود وقتی با پ ازدواج کردم اونجا رو باهم بسازیم...اما حالا خودم میخوام بسازمش...حتی قصد اجاره شم ندارم...فقط میخوام اون خونه باشه....حتی بدون پ...
 ۱۰ سال بعد من دیگه هیچ پ ای وجود نداره...مثه همین الانش...

با خودم حساب کتاب میکنم و یاد ـ ۱۰ سال قبلم میفتم و یاد رویاهای نوجوونیم...و یاد ترانه ی ۱۰ سال ـ ح...یه دوست ـ قدیمی که خاطراتم ازش به عشق بازی ـ بعد از ظهرای تابستون برمیگرده...و پیش ـ خودم فکر میکنم باید تو این ۲-۳ سالی که ندیدمش موهاش حسابی جو گندمی شده باشه...

گوشی ـ آخرین مدلمو در میارم که بهش زنگ بزنم اما بعد میگم بیخیال...۱ساعت دیگه بهش زنگ میزنم...الان زوده و باز دستامو میکنم تو جیب ـ پالتوی خزم و راه میرم...

به خونه ی کانادام فکر میکنم...که وقتی برگشتم خدا کنه مستخدم پیرم اونجا رو تمیزم کرده باشه و یه مقاله هایی که باید ارائه بدم به دانشگاهم...

و بعد دوباره یه دسته از موهای رنگ شدم میریزه تو صورتم...با بی میلی دستمو که به گرمای جیب کتم خو گرفته در میارم و موهامو میزنم و کنار و به این فکر میکنم که چرا نباید الان کسی کنارم باشه که موهامو بزنه کنار...
و خودم خوب میدونم کسی ینی کی...و به خودم نهیب میزنم:ستایش دست بردار...تو دیگه ۲۸ سالته...چی کم داری تو زندگیت...این همه پول...آرامش ...خوشبختی...۱۲-۱۳ سال گذشته از اون ماجرا...چرا هنوز چشاشو یادته؟این همه آدم ـ چشم و ابرو رنگی و خوشگل اونور آب میخواستنت...پس چرا اونارو نخواستی...آخه چی کم داری که هنوز دلگیری...

و بعد کسی درونم میگه:هیچ چیز جز ۲تا چشم عسلی...

و سرمو تکون میدم که افکارم از سرم بپره...میرسم دم ماشینم و تصمیم میگیرم به ح زنگ بزنم تا ببینمش و سوغاتیاشو بهش بدم...کسی که از نظر اخلاقی بیشترین شباهتو به پ داشت...
در ماشینو میبندم و یاد ترانه ی ۱۰ سال ح میفتم...
با کلافگی کل موهامو میزنم کنار و زیر لب زمزمه میکنم:

ده سال بعد از حال این روزام
با کافه های بی تو درگیرم
گفتم جهان بی تو یعنی مرگ
ده ساله رفتیو نمیمیرم

لبخند نوشت:چه خودمم تحویل گرفتم...پالتوی خز و بوت ـ چرم و گوشی ـ آخرین مدل (:دی)
ولی میدونم که میتونم!قول میدم ۱۰ سال بعد که اینجا پست گذاشتم همینارو بنویسم...

لبخند نوشت۲:عاشق ـ اون لحظه م که منو محکم بغلم کردی و بهم گفتی کوچولو...و من باز با حرص گفتم کوچولو خودتی...خندیدی و در گوشم گفتی چرا...تو کوچولویی...کوچولوی ـ منی!

لبخند نوشت ۳:پریشب گفت دلم برات تنگ شده...گفتم به همین زودی؟گفت آره...
حالا تا ۴شنبه ی هفته ی دیگه نمیاد...اه لعنت بهش که انقدر دوسش دارم...حتی ۱۰ سال دیگه!

لبخند نوشت۴:واسم سخته به همه توضیح بدم ما دوس دختر دوس پسر نیستیم...اصن ما هیچی نیستیم...ولی من حاضرم قسم بخورم وقتی بغلم میکنه احساساتشو میفهمم...ینی تظاهره؟

+ تاریخ | پنجشنبه 9 شهریور1391ساعت | 22:51 نویسنده | setayesh |

اسم ها خوب به یادم میمونه و حافظه تو شماره تلفن ها و فامیلی ها عالیه...
خاطرات تو ذهنم مثه فیلم ثبت میشه و واو به واو همه چی یادم میاد...

این بود که وقتی صمیمی ترین دوست دوران دبستانمو دیدم جا خوردم...ته چهره ای از اون موقع ها داشت اما شناختنش سخت بود...با اون موهای بلوند و ابروهای تیغ زده ای که با مداد ـ پت و پهن رو به بالا کشیده بودشون و قلاده ی سگشو گرفته بود دستش و برای پوشوندن جوشاش ۵-۶ لایه کرم پودر زده بود...

و چه عوض شده بود...با دیدن دوستاش جا خوردم...دخترایی که همیشه ما تو اکیپ خودمون شاید "خراب" صداشون میکردیم...
بهم سیگار تعارف کردن و گفتم که اهلش نیستم...

تموم مدتی که از خاطراتش میگفت کف کرده بودم...از شبایی که خونه ی دوس پسراش میمونده...تا ۱۲ شب با فلانی بیرون میرفته...چه با آبو تاب میگفت و دوستاش میخندیدن اما برای من اصلا خنده دار نبود...

تو تموم این ۶ سالی که ازش بی خبر بودم من چه تغییری کردم و اون چه تغییری کرده...
حتی از همون دوران دبستان هم شیطون بود...مامان میگفت باهاش نگرد اما من از معرفتش خوشم میومد...

هنوزم دوسش دارم و خوشم میاد ازش...اما...اینی که من دیدم دیگه دوستم نیست...یه دختره دیگه س که عوض شده...یا شایدم عوضی شده...
شاید چون سایه ی پدر بالا سرش نبود درست و حسابی...یا مادرش همون دوران دبستان از دستش خسته شده بود و دیگه براش اهمیتی نداره کی میره و میاد و با کی میره و میاد...
و خواهرشم نتونست واسش کاری کنه که به اصطلاح آدم شه...

و من تموم مدت به این فکر میکردم که چی میشه...یکی مثه سوده بعد از این همه سال یه دختر درس خون و خوبه که حتی هنوز موهاشو هم از زیر روسری کسی نمیتونه ببینه...یکی مثه من یه آدم کاملا متوسطه که اتفاقا خیلیم قرتیه و عاشق ـ آرایش کردن و قرو فره اما همیشه مواظب خودشه...و یکی مثه اون...که قیافه ش شبیه ـ تنها چیزی که نیست دخترای تین ایجر ۱۷-۱۸ ساله س ...

شایدم تقصیر اون نیست...تقصیر جامعه س ...تقصیره تقدیره...
اما براش نگرانم که از همون بچگیش خوب نبود و حتی سعی نکرد درسشو بخونه و خوب باشه تا بتونه خانواده ی درست حسابی نداشتنشو بپوشونه...و حتی یه ذره هم به فکر آینده ش نیست...

وقتی دیدمش خداروشکر کردم...به خاطر خودم که با تموم حماقتام قدر خودمو دونستم حداقل...به خاطر خانواده م و اینکه وقتی کسی منو میبینه تو دلش نمیگه :وای این دختره چه خرابه!از فیافه ش تابلوئه چیکارس...

و به خاطر دوستام و همه ی اونایی که همیشه نگرانم بودن...

ایکاش وقتی دوستای قدیمیمو میبینم همه شون تو بهترین موقعیت باشن....ایکاش...


لبخند نوشت:باز رفت سفر....

+ تاریخ | سه شنبه 7 شهریور1391ساعت | 15:26 نویسنده | setayesh |

دیروز عصری...دلم گرفته بود عجیب...تو نبودی...دور بودی...و نمیدونستم حتی کجایی...
ناخودآگاه رفتم سراغ آهنگ ـ سلام فریدون...

اون تیکه ش که میگفت:
نمیدونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگو دلم با بودنت خونه...

و واقعا هم دلم با رفتنت تنگو دلم با بودنت خونه...بارون ـ دیروز که شروع شد منم شروع کردم به گریه کردن و دلم از همه چی پر بود...از جریمه های دیفرانسیل و فیزیک و شیمی گرفته تااا تو...که دلتنگیت داشت خفه م میکرد...
و نمیدونم چرا دلم میخواست امروز ببینمت...

و نمیدونم چرا شب وقتی بین خواب و بیداری بودم یادم رفته بود با گوشیم تو یاهو آنم...و وقتی گوشیم تو دستم لرزید و اسم تورو دیدم...همه چی یادم رفت...
حتی وقتی گفتی بیا ببینمت یه ذره هم ناز نکردم...فقط دلم میخواست ببینمت...واسم هیچی مهم نبود...هیچی...
و عین دیوونه ها انقدر ذوق کردم که تموم دیشبو تا صب بیدار بودم و موهامو فر میکردم و لاک میزدم و دور خودم میچرخیدم و امروزم همه ش سر کلاس میگفتم و میخندیدم...
اونقدر که سپیده فهمید از تو خبری شده...

و چه خوب بود که تو ساعتو فراموش کرده بودی و خوابت رفته بود...و گفتی "چه خوب شد تو بیدارم کردی...

همین چند ساعت پیش نشسته بودی رو به روی من و داشتی به جزئیاتم اشاره میکردی که چه تغییراتی کردم...
و من فکر نمیکردم انقدر دقت داشته باشی که بفهمی مدل سایه و خط چشم و حتی ابروهامو عوض کردم...
و نفهمیدی چه آشوبی تو دلم به پا کردی وقتی منو با موهای فر دیدی و گفتی چقدر خوشگل شدی...چقدر بهت میاد!

و من دیگه نگران هیچی نبودم...

چقدر خوب بود اون لحظه...که ترانه مو نقد میکردی و من سر به سرت میذاشتم...که زل زده بودی به گردنبندم که از یقه ی بازم پیدا بودم...به گردنبند اسمم...و هی تکرار میکردی...ستایش...ستایش...

و انقدر محکم منو فشار دادی که تموم استخونام صدا داد...
هنوزم بوی عطرت رو تنمه...
هنوزم بوت توی دماغمه...
هنوزم شجاعانه دوستت دارم...
هنوزم دوس ندارم نگران این باشم...گور ـ پدر هر اتفاقی که میخواد بیفته بینمون یا هرچی که افتاد...گور ـ پدر اون جملهه که میگه هیچوقت حرفای توی بغل رو باور نکن...

من دوس دارم تو بغلت باشم و تو هی بهم دروغ بگی...من دوس دارم وقتی ازت جدا میشم هی واسم بخونی از خود مراقبت کن و نگذار هیچوقت...

من دوس دارم بیای بشینی روبه روم و واسم از چیزایی بگی که منو بهت نزدیک میکنه...
 مثه امروز که میگفتی تو همیشه از سنت بیشتری...این تورو به من نزدیک میکنه...

نمیدونی چقدر خوشحال بودم و هستم...با اینکه از بیخوابی دارم میمیرم و عصری هم آرتان نذاشت بخوابم...نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه بوی تورو میدم...از اینکه دیدمت...
از اینکه بغلت کردم...

از شوخیات...از مهربونیات...
از اینکه دوستت دارم...
من قول دادم تو لحظه زندگی کنم...شاید نتونم...ینی واسه چیزای دیگه نتونم...
اما در مورد تو...میخوام تو لحظه زندگی کنم...
میخوام دوستت داشته باشم...زیااااااااد


لبخند نوشت:عاشق ـ جمله ی آخرتم که گفتی:تو همیشه کلی دلتنگی داری لعنتی!

لبخند نوشت۲:حداقل انرژی گرفتم این چند روز تعطیلیو نمیرم تو خونه بااین همه درس و جریمه

لبخند نوشت۳:مهم نیست چی میگن راجع به تو با من...دوستت دارم به خودم مربوطه!
+ تاریخ | دوشنبه 6 شهریور1391ساعت | 22:49 نویسنده | setayesh |

ایکاش به جای این همه گشت ارشاد و دکه ی ذرت فروشی و کوفت...یه دکه میزدن مثه اتاقک های عکاسی...یه آدم توش بود که تو نمیدیدیش...یکی که شونه های پت و پهن داشت و عطر خوبی داشت...میرفتی توش...هرچقدر دلت میخواست رو شونه هاش گریه میکردی...بدون اینکه ببینیش...هرچقدر دلت میخواست واسش میگفتی...بهش میگفتی چه دردی داری میکشی و هیچکس نمیفهمه...اونم بغلت میکرد...نوازشت میکرد...بهت امید میداد آرومت میکرد...بعد تو می رفتی ...بی هیج چشم داشتی...ایکاش میشد...
ایکاش میشد گریه کنم...یه بغض بدی دارم...ولی نمیدونم چرا گریه م به این راحتی در نمیاد...
دلتنگی داره خفه م میکنه...داره منو میکشه...یکی همه ش در ـ گوشم میگه "اگه دیگه نخواد ببینتت چی؟" همه ش میپرسه چرا جواب آفلاینتو نداد؟چرا حتی یه س م س نمیده؟چرا نیست؟چرا نیستی براش؟
چرا اینجا هم حتی کسی نیست...واسه کسی مینویسی پس؟
آه خدای من...

من دلم میخواد گریه کنم...من دلم میخواد برگردم به فردای روز تولدم...که پر بودم از شادی...از کادوهای خوب...که اون بود...که نزدیکم بود...
۲هفته پیش...

آه خدای من...

چه بارونی...چی باید دعا کنم؟خدایا ...فقط ببینمش زوده زود...
همه مون کنکور قبول شیم...
من از این خریت خارج شم...

آه خدایا خسته م...خسته م...

خسته م از مسافر...از همه ی ترانه هاش...از خودش...از این اخلاق مزخرفش...
از مردای اردیبهشت...
از کنکور...از هدف...از درصدای ازمون هفتگی...
از گوشی ـ آیفون...
از هرچی که هست و نیست...
من فقط میخوام برم...

یا برگردم به عقب که همه چیو یه جور دیگه درست کنم...

این حال  حال نیست...یه چیزیه بین گذشته و آینده...
پس کی به آینده میرسم؟

منو برگردون...



از این زندگی خالی
منو ببر به اون سالی
که تو اسممو پرسیدی
به روزی که منو دیدی!

+ تاریخ | شنبه 4 شهریور1391ساعت | 23:35 نویسنده | setayesh

فردا اگر ز راه نميآمد
من تا ابد کنار تو ميماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو ميخواندم

 در پشت شيشه هاي اتاق تو
آن شب نگاه سرد سياهي داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت
گوئي به عمق روح تو راهي داشت

 لغزيده بود در مه آئينه
تصوير ما شکسته و بي آهنگ
موي تو رنگ ساقهء گندم بود
موهاي من، خميده و قيري رنگ

 رازي درون سينهء من مي سوخت
مي خواستم که با تو سخن گويد
اما صدايم از گره کوته بود
در سايه، بوته هيچ نميرويد

 زآنجا نگاه خستهء من پر زد
آشفته گرد پيکر من چرخيد
در چارچوب قاب طلائي رنگ
چشم مسيح بر غم من خنديد

 ديدم اتاق درهم و مغشوش است
در پاي من کتاب تو افتاده
سنجاق هاي گيسوي من آن جا
بر روي تختخواب تو افتاده

 از خانهء بلوري ماهي ها
ديگر صداي آب نميآيد
فکر چه بود گربهء پير تو
کاو را بدبده خواب نميآمد

 بار دگر نگاه پريشانم
برگشت لال و خسته به سوي تو
مي خواستم که با تو سخن گويد
اما خموش ماند به روي تو

 آنگه ستارگان سپيد اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
ديدم که دست هاي تو چون ابري
آمد به سوي صورت حيرانم

 ديدم که بال گرم نفس هايت
سائيده شد به گردن سرد من
گوئي نسيم گمشده اي پيچيد
در بوته هاي وحشي درد من

 دستي درون سينهء من مي ريخت
سرب سکوت و دانهء خاموشي
من خسته زين کشاکش دردآلود
رفتم به سوي شهر فراموشي

 بردم ز ياد اندوه فردا را
گفتم سفر فسانهء تلخي بود
ناگه به روي زندگيم گسترد
آن لحظهء طلائي عطرآلود

 آن شب من از لبان تو نوشيدم
آوازهاي شاد طبيعت را
آن شب به کام عشق من افشاندي
ز آن بوسه قطرهء ابديت را

فروغ فرخزاد


نمیدونم چرا اینجا انقدر خلوت شده...چرا کسی کامنت نمیذاره...بدم میاد از این خلوتی...یه جوریه...دلگیره...منو میترسونه...منو از همه چی میترسونه...منی که از همه چی میترسم...از آینده...از کنکور...از فردا...از گسسته و دیفرانسیل...از درصدای آزمونای ۲شنبه...از خودم...از تو...از دلتنگیام واست...از اینکه اونطوری که میترسم راجع بهم فکر  کنی...از اینکه همیشه ایران بمونم...از همه چی....
از این تنهایی حتی...
از این غروب جمعه ی لعنتی که همه ش بغضمو خوردم...


اه...این همه کلافگیو کجا خالی کنم...دلم میخواد همه چیو بزنم بشکنم...از خودم...از همه چی دلگیرم...سردرگمم...به هیچی نمیرسم...به درسام ...به هدفم....تا چشم بهم میزنم میبینم شب شده و هیچ کاری نکرده...

مامان میگه دانشگاه آزاد نمیشه بری...
داداشم میگه نمیذارم بری شهرستان...
خب پس من با این همه فشار لای منگنه نباید بترسم؟نباید هی زارت و زوت تپش قلب بگیرم؟؟

وقتایی که اون میره غیب میشه نباید بترسم که نکنه دیگه نخواد منو ببینه؟اگه نخواد چی؟تن ـ من به دستاش معتاد شده انگار...من دیوونه میشم اگه دیگه تو بغلش عطرشو نفس نکشم...

ولی نه...اگه اینم بره چیزی نمیشه...من میدونم...فقط یکم دلگیر میشم...فقط یکم گریه میکنم...وگرنه کم نبودن کسایی که دوستشو داشتم و بهشون گفتم "خداحافظ"
از پشت ـ شیشه ی لعنتی ـ فرودگاه...
از پشت ـ تلفن...
از پشت ـ س م س یا چت...

اما نمیدونم چرا این بار از خداحافظ گفتن میترسم...انگار از همه چی میترسم این بار...

آه خدا...این همه کلافگی یه جا؟خسته م کردی!!!!!!!به این زندگی و تقدیر کوفتی گره خوردم!


لبخند نوشت:خودمو کشتم رفتم واسش آفلاین گذاشتم "میخوام ببینمت!دلتنگتم" فکر کنید چقدر فشار آوردم به خودم تا اینو بهش بگم ...دستم نمیرفت رو دکمه ی سند...

لبخند نوشت۲:وای اگه بشه...اگه بشه با اون دوستمون از ایران برم...وای دیگه هیچی نمیخوام...میشه بشه؟

لبخند نوشت۳:بدترین جمعه م بود!شاید چون از همیشه دلتنگ تر و دلگیر تر بودم!

+ تاریخ | جمعه 3 شهریور1391ساعت | 23:33 نویسنده | setayesh |

نمیشه بیخیالت شد٬میدونی نمیشه ازت دل برید
نمیخوام از تو بگذرم٬مثه تو نمیشم!سردو نا امید

من ـ بی صدا...توی کوچه ها ...
پی رد پای تو ...غرق هوای تو...

خوشبختی یه اتفاق ساده س باورش آسونه
مثه رفتن بدون چتر زیر بارونه

ما باید کنار هم بمونیم حتی وقتی سردیم
تا شاید به روزای خوب بشه برگردیم...

ما ۲تا عاشقیم ولی یکی داغه داغ٬یکی سرده سرد
عطر تو توی این هواس مثه ی بوی خاک لای برگای قرمز و زرد

خوشبختی یه اتفاق ساده س  باورش آسونه
مثه رفتن بدون چتر زیر بارونه

ما باید کنار هم بمونیم حتی وقتی سردیم
تا شاید به روزای خوب بشه برگردیم...

باید برگردیم...!!!!


عاشق ـ این آهنگه شدم...خیلی خوبه...صدای آراد آریا...حال و هواش...سبکش...دلم عجیب گرفته...دلم عجیب هواشو کرده...دلم عجیب خسته س ...دلم عجیب نمیدونه چی میخواد...

کاش میشد دلمو بدم یه دونه از این نون خشکیا ببره...اینجوری حداقل خیالم راحت بود دل ندارم...اما الان مثلن دارم و انگار ندارم...

همین جوری بی خود و بی جهتم...بی حوصله...بی اعصاب...
دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه ...شایدم اونه...شایدم نه...
شایدم هیچیه...

داشتم لباسامو مرتب میکردم...هنوزم اون شال قرمزه بوی عطرشو میداد...

خوشبختی یه اتفاق ساده س ...مثه وقتی که تو بیای بگی منو دوسم داری شاید...
مثه قبول شدن تو کنکور لعنتی...
مثه دور دور کردن ـ پنج شنبه شبا با ندا و آرتان و باباش...
مثه خندیدن تو راه بعد از کلاس...

خوشبختی یه اتفاق ساده س...بیا و سختش نکن...

بیا و بگو دوسم داری!
+ تاریخ | پنجشنبه 2 شهریور1391ساعت | 13:26 نویسنده | setayesh

پر از ترس و استرسم...همه ش هي فكر ميكنم با اين وضعيت تحصيلي...با اين ضعف من تو رياضي درحالي كه ۶۰ درصد كنكور رياضيشه فقط من چه جوري ميخوام رتبه ۳ رقمي بيارم در حالي كه يه تست گسسته نميتونم حل كنم...تقصير من نيست خب...نميفهمم حرفاي استاد گسستهه رو!
تازه تو خوشبينانه ترين حالت اگه فول ـ ديفرانسيلم باشم فقط ۴۰ درصد رياضي ـ كنكورمو زدم...

همه ش فكر ميكنم اگه شهرستان قبول شم چيكار كنم؟من كه ديگه حسشو ندارم سال ديگه درس بخونم...بعد اونوقت تكو تنها توي شهر ديگه چه بلايي سرم مياد؟
يا مثلن اگه دانشگاه آزاد قبول شم با چه رويي ميخوام هر سه ماه يه بار ۱-۲ ميليون از مامان بابام بگيرم بريزم تو شيكم دانشگاه ـ بي صاحاب...

دانش آموز متوسط بودن اصن خوب نيست...ميرسي به اين جايي كه من هستم و ميبيني پايه ت ضعيفه و نميتوني هيچ كاري كني و هي شبا صباتو با استرس اين ميگذروني كه خدايا اگه شهرستان قبول شم چي دارم به بقيه بگم؟و هي بترسي و بلرزي و با كتاب گسسته ت كشتي بگيري...

خيلي وقتا فكر ميكنم من بايد ميرفتم رشته ي انساني...چه ميدونم....يه رشته هنري...يگانه هم بايد ميرفت نقاشي...نگارم همين طور...
آخه ماها هيچكدوم دوس نداشتيم رياضي بخونيم...اونارو مامان باباشون مجبور كردن و منو يه روياي مسخره...روياي مهندس شدن...نميدونستم قراره انقدر تنبل شم...و ووقتيم از تنبلي دس بكشم گير كنم كه...
آخه راهيم نبود...از تجربي متنفر بودم و رشته هاي قبولي ـ انسانيو دوس نداشتم...هنرستانم كه كلا تو ايران جــــــيزه!

و حالا حقمه كه بترسم...چه ميدونم...
ياده اون فالگيره ميفتم كه به مامانم گفته بود دخترت قراره يه راه دوري بره...
و مامانم هي ميگفت لابد دانشگاه شهرستان قرار ميشي ديگه...شايدم شوهر كني بري خارج...

و من وقتي فكر كردم ديدم اين ۲تا احتمال به يه اندازه وحشتناكن...

نميدونم چمه...دلم نميخواد هيشكيو داشته باشم...منظورم جنس مذكره...انگار يه جورايي به خودم وابسته شدم و تكيه دادم...حوصله ي يه موجود ديگه رو تو زندگيم ندارم...وقتي عادت كني به تنهايي...خيلي چيزارو ميشه باور كرد!

اونم كه اصلا موجوده زندگي من حساب نميشه...فقط گاهي مياد با احساساتم بازي ميكنه ميره...اين منم كه توقعم زياده ازش...

چه ميدونم...تازه دلخورم ميشه كه چرا منتظرش ميذارم...مسخره س نه؟من منتظر ميمونم اون بهم س م س بده اونم منتظر ميده من بهش س م س بدم آخرشم هيچكدوم هيچكاري نميكنيم همديگه رو هم فحش ميديم قهر ميكنيم ميريم بعد دوباره پيدا مون ميشه...

همين نيمچه رابطه تنها چيزيه كه تو زندگيم روتين نيست...

وگرنه بقيه ش هم روتينه هم ترسناك...آخ كاش يكي بود بهش ميگفتم مثه سگ از كنكور ميترسم...ميگفتم كه نميدونم بايد واسه ۳ رقمي شدن چيكار كنم چون من اساسا از پايه مشكل دارم و كارم با روزي ۱۰ ساعت درس خوندنم حل نميشه...كاش ميومد اين يه سالو باهام درس ميخوند...زورم ميكرد بيدار بمونم درس بخونم...بلكه يه چيزي ميشدم

آخ كاش يكي بود بهش ميگفتم چقدر ح رو دوس دارم و در عين حال ازش بيزارم...
كاش بود و تو خواب دستشو ميذاشت رو قلبم ميديد هميشه چقدر تو خواب استرس دارم...چون همه ش ميترسم تو عالم بيداري يه اتفاقي بيفته يا من با همين ۲-۳ ساعت خوابيدن عقب بمونم از زندگيم...

فقط همين ...فقط بود و ميديد و ميرفت...نه نوازشم ميكرد نه دلداري...فقط منو ميفهميد...وگرنه من سخت خسته م از نوازش شدن...از خودم...از قيافه م...
از اينكه هميشه مركز توجه بودم اما تنها ترين بودم...
از اين خالي بودن...از اينكه دلم نميخواد كسي كنارم باشه ...

و از اين رابطه ي عجيب غريب...

آه...پره پرم از خالي و ترس!

لبخند نوشت: بگذر ز من اي آشنا چون از من تو ديگر گذشتم/ديگر تو هم بيگانه شو چون ديگران با سر گذشتند! (عاشق اين آهنگ عارفم) 

لبخند نوشت۲:يه جوري رفتار كرد مجبور شدم ازش معذرت بخوام بابت اينكه منتظرش گذاشتم...لعنتي!

لبخند نوشت۳:دوست دارم ولي دوسم نداري كه...چه فايده آخه!هرچي فكر ميكنم نميتونم بگذرم ازش...خاك تو سرم!

لبخند نوشت۴:
با اينكه تو از من دل بريدي/زود رفتي و اشكامو نديدي
با اينكه هيچوقت دركم نكردي/هيچ موقع از دردم كم نكردي
اما برام سخته اين جدايي/دلتنگتم اين روزا كجايي؟

+ تاریخ | چهارشنبه 1 شهریور1391ساعت | 21:23 نویسنده | setayesh |